#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_331
ـ نه.
ـ سارا؟
ـ نه.
از اتومبیل پیاده و سریع وارد ساختمان شدم. سرایدار کچل از جا بلند شد و لبخند زد. چرا همیشه لبخند می زد؟ قبل از بسته شدن در آسانسور، وارد شد. گوشه ی دیگر آسانسور بی هیچ کلامی ایستاد و چشمانش را بست. نمی توانستم لبخند محوی که بر لب داشت را نادیده بگیرم. نمی دانم، انتظار داشتم به جواب نه قاطع من، اعتراض کند، سعی کند نظرم را عوض کنم یا چیزی بگوید، اما او تنها در سکوت با چشمان بسته لبخند می زد.
وارد خانه شدم و کیفم را روی مبل پرتاب کردم. مستقیم به سراغ هفت ماهی قرمز و کوچک داخل تنگ رفتم. تنگ گوشه ای از سالن، روی همان میزی قرار داشت که دو ماه قبل کیانا به رویش برایم سفره ی هفت سین چیده بود. به شیشه ی نازکش چند ضربه زدم.
ـ الان ساعت یازده و نیمه، من ساعت یک می خوام برم بام ستاره ها رو تماشا کنم. امشب هوا خیلی صاف و خوبه.
گفتم:
ـ من جوابم رو دادم.
ـ من هم جوابت رو شنیدم، فقط دارم وسوست می کنم برای دیدن ستاره ها هم که شده من رو همراهی کنی. مطمئن باش اون جا خیلی هم شلوغ نیست که ناراحتت کنه. در ضمن من هم که همیشه کنارت هستم، پس اصلا جای نگرانی و ناراحتی نیست.
بی آن که منتظر کلامی از طرف من باشد، دور شد. کمرم را صاف کردم و دیدمش که به سمت آشپزخانه می رود. گفته بود قصد وسوسه کردنم را دارد و کاملا در این کار موفق بود. بعد از ظهر متوجه آسمان بی ابر و صاف شده بودم، اگر برای رفتن با علی رضا برنامه ریزی نکرده و قول نداده بودم، بی شک بعد از تمرین مستقیم به سمت رصدخانه می رفتم.
شال و مانتویم را در آوردم و به سمتش رفتم. از داخل یخچال بسته ی شکلات تلخ را بیرون آورد. کنارش ایستادم و بسته ی شکلات را از میان دستانش بیرون کشیدم. با لبخند کمرنگی صاف ایستاد و به چشمانم خیره شد.
گفتم:
ـ این شکلات ها برای خودمه.
بسته را باز کردم و تکه ی بزرگی از آن را به دهان گذاشتم.
گفت:
ـ این همون شکلاتی نیست که من برات خریده بودم؟
شانه بالا انداختم و شروع به جویدن کردم. در تمام مدت من به چشمانش خیره شده بودم و او نگاهش میان چشم و دهانم در رفت و آمد بود.
نیم قدم به سمتم آمد و گفت:
ـ نکن سارا.
romangram.com | @romangram_com