#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_320
صدای خنده ی سودی جون را شنیدم. کیوان به آرامی بازوی پارسا را گرفت و کشید تا بنشیند.
علی رضا با چهره ی خیلی جدی گفت:
ـ نیم ساعت دیگه برمی گردم.
کیوان به آرامی گفت:
ـ شب می بینمت.
درسا خندید و گفت:
ـ اذیت نکن کیوان.
ـ آخه چرا وقتی نمی تونه نیم ساعت دیگه برگرده این طوری ...
سودی جون با لبخند گفت:
ـ تمومش کن کیوان جان. برو علی رضا جان، فقط بعد از ظهر می خوایم بریم خونه ی حاج فرهاد، فراموش نکن.
صدای خنده ی محمدرضا و کیوان بلند شد. واقعا درک درستی از چیزی که بینشان رد و بدل شده بود، نداشتم و حتی برایم اهمیتی نداشت. به سمت اتاق میهمان رفتم و چند دقیقه بعد، آماده شده اتاق را ترک کردم. علی رضا به آرامی داشت با سودی جون حرف می زد. کیوان روی مبل راحتی داخل هال نشسته و درسا به او تکیه داده بود. انگشتان کیوان روی برجستگی شکم درسا، نرم و آهسته حرکت می کرد. پارسا کنار درسا نشسته بود و تمام توجه و نگاهش به روی صفحه ی تلویزیون بود. محمدرضا زمانی هم با لبخند کمی دورتر ایستاده بود و نگاهم می کرد. او شبیه پدرم بود. نامش، حالت محکم ایستادنش، لبخندها و لحن آرام و مهربان صدایش. برایم دوست داشتنی بود.
تنها چیزی که گفتم، کلمه ی "خداحافظ" با صدای بلند بود. با گام های بلند به سمت در رفتم و بی توجه به علی رضا که نامم را می خواند، از خانه خارج شدم. دکمه ی آسانسور را زدم و شنیدم که دری پشت سرم بسته شد. وارد آسانسور شدم.
ـ خوبی؟
چشمانم را بستم و پشت سرم را به آینه ی سرد آسانسور تکیه دادم.
گفتم:
ـ آره.
ـ اما خیلی خوب به نظر نمی رسی. اگه می دونستم این جا اومدن تا این اندازه ناراحتت می کنه، حتی در مورد پیشنهاد مامان فکر هم نمی کردم. من می خواستم بهت خوش بگذره و از تنهایی بیرون بیای.
romangram.com | @romangram_com