#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_321


آسانسور با حرکت آرامی متوقف شد. قبل از او بیرون آمدم. با چند گام بلند لابی را پشت سر گذاشتم و از در بیرون رفتم. چند نفس عمیق کشیدم. بوی خوبی می آمد. بوی عطر تلخ و آشنای علی رضا هم بود. اتومبیلی کمی دورتر ایستاد. زنی میانسال با لبخند پیاده شد. سریع به سمت اتومبیلم رفتم و سوار شدم. کنارم نشست.

اتومبیل را روشن کردم و گفتم:

ـ مهمونی خوبی بود.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ می خوای من رانندگی کنم؟

ـ نه، خوبم.

در سکوت به سمت خانه حرکت کردم. دلم می خواست حرفی بزند تا حرف بزنم. نمی دانستم چه می خواهم بگویم. هنوز هم گیج بودم. هنوز هم نمی توانستم درست فکر کنم. باید به خانه می رفتم. خانه ی خودم، جایی که همه چیزش آشنا باشد. دلم می خواست روی کوسن های داخل سالن لم بدهم و از نسکافه ی داغ خانه ی خودم بنوشم. باید سفره ی هفت سینی که کیانا برایم چیده بود را به علی رضا نشان می دادم.

مانتو و روسری ام را در آوردم و روی مبل انداختم. چند نفس عمیق کشیدم. خانه ی علی رضا و خانواده اش گرم بود، صمیمی بود، ولی من خانه ی خودم را با تمام سکوت و سردی اش بیشتر دوست داشتم. به سمت آشپزخانه رفتم و چایساز را روشن کردم. نسکافه ی داغ و لم دادن روی کوسن های نرم.

با لیوان نسکافه از آشپزخانه خارج شدم. علی رضا کجا بود؟ احساس کردم بعد از من وارد خانه شد، ولی در تمام مدتی که برای خودم نسکافه آماده می کردم، نه صدایش را شنیده و نه خودش را دیده بودم. وارد سالن شدم. دیدمش، پشت به من و رو به سفره ی هفت سین ایستاده بود.

گفت:

ـ کیانا درستش کرده؟

روی یکی از کوسن ها نشستم و گفتم:

ـ آره. دیروز یکی از ماهی ها داشت می مرد، کیانا آبشون رو عوض کرد حالش خوب شد. همونی که یکی از باله هاش سفیده.

لیوان نسکافه را روی زمین کمی دورتر گذاشتم. کمی جا به جا شدم و به کوسن دیگری تکیه دادم. دیدمش که چرخید و به سمتم آمد. روی زمین مقابلم نشست و به چشمانم خیره شد. سنگینی نگاهش بد نبود، ولی نمی توانستم به چشمانش خیره شوم.

دستش را بالا گرفت و گفت:

ـ می خوام بهت دست بزنم.

انتظار داشتم صورتم را نوازش کند، اما چند تار مویم را میان انگشتانش گرفت. نگاهم به روی موهایم و انگشتانش ثابت مانده بود. نفس عمیقی کشید. حضور دست دیگرش را خیلی غیر منتظره روی زانوی پای چپم احساس کردم.

گفت:



romangram.com | @romangram_com