#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_319


محمد رضا گفت:

ـ چیزی می خوای دخترم؟

نفسم گرفت. او به من گفته بود دخترم! ده سال از آخرین باری که محمدرضا نامی، مرا دخترم خطاب کرده بود، می گذشت. علی رضا آرام صدایم زد.

با تاخیر آشکاری گفتم:

ـ نه، می خوام برم خونه.

ـ چرا عزیزم؟

چرا؟ چون نمی توانستم درست فکر کنم.

سودی جون گفت:

ـ عزیزم اجازه بده سارا جون راحت باشه.

نفسم را با صدا بیرون دادم. او به همسرش می گفت عزیزم.

علی رضا از جا بلند شد و گفت:

ـ می رسونمت.

ـ نه، ماشین دارم.

ـ اشکالی نداره باهات میام.

ـ واقعا لزومی نداره.

با اخم خیلی جدی گفت:

ـ گفتم که می رسونمت.

پارسا از جا بلند شد و گفت:

ـ دایی منم باهات بیام؟

romangram.com | @romangram_com