#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_318


ـ اتاق دایی علی رضا رو خیلی دوست دارم، ولی اتاق من خیلی قشنگ تره. به مامان درسا میگم یه روز تو رو دعوت کنه تا اتاقم رو نشونت بدم.

نمی توانستم از خیره نگاه کردن به آن خانواده دست بردارم. خانواده هیچ وقت برای من چیزی شبیه به آن نبود. خانواده ی من پدرم بود، استاد محمد رضا مجد. کیوان به کوچک ترین حرکت درسا واکنش نشان می داد. برایش سالاد می ریخت، از بشقاب خودش تکه گوشتی بر می داشت و داخل بشقاب درسا می گذاشت، حواسم بود که پنهانی به روی برجستگی دیوانه کننده ی شکم درسا دست می کشد و لبخندهای درسا با این حرکت چقدر پررنگ تر می شود. گاهی به پارسا در مورد نحوه ی نشستن و به دست گرفتن قاشق تذکر می داد. درسا گاهی به سمت کیوان خم می شد و حرفی می زد، این دقیقا حرکت سودی جون در مقابل همسرش بود. آن ها تنها نیاز به بهانه ای کوچک برای خندیدن داشتند. سکسکه ی درسا یا یک کلمه ی ساده که برایشان تداعی کننده ی خاطره ای بود، تفاوتی نمی کرد.

میان علی رضا و پارسا نشسته بودم. سودی جون مقابلم قرار داشت. هر بار که نگاهم با نگاه دقیقش گره می خورد، لبخند می زد و چیزی می گفت. از غذا می پرسید، از کار می گفت، از زیبایی ستاره ها و علاقه ی دنبال نشده اش به آسمان. میل چندانی به غذا نداشتم و اصرارهای مهربانانه ی درسا برای امتحان کردن هر چیزی که سر میز قرار داشت، بی میلی ام را دو چندان می کرد.

ـ چرا چیزی نمی خوری؟

علی رضا آرام در گوشم این سوال را پرسید. با گوشه چشم نگاهش کردم. بشقاب او هم تقریبا دست نخورده باقی مانده بود.

آرام گفتم:

ـ من خیلی میل ندارم.

ـ به خاطر این نیست که پارسا بهت دست زده؟

لمس شدن توسط پارسا را فراموش کرده بودم. به یاد آوردنش باعث شد عضله های دستم سخت شود. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

ـ می تونیم بریم تو اتاق من یا یه جای خلوت تر؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم. می خواستم باز هم در میان یک خانواده ی واقعی باشم، باز هم ببینم چه چیزی را باید تجربه می کردم و از دستش دادم. دلم یک خانواده ی واقعی می خواست.

ـ ژله دوست داری؟

نگاهش کردم. نگران بود، این را از چشمانش می خواندم.

لبخند زدم و گفتم:

ـ آره.

دلم می خواست تنها باشم. نه، من حتی نمی دانستم دقیقا چه می خواهم. می خواستم تنها باشم و می خواستم در میان یک خانواده باشم.

محمدرضا زمانی مهربان بود. مادر علی رضا لبخند می زد و طناز بود. درسا شبیه مادرش بود و مرا به یاد کیانا می انداخت. کیوان خوب بود و صمیمی. پارسا دوست داشتنی بود. آن جا همه چیز خوب به نظر می رسید.

بعد از نهار، همراه درسا و محمدرضا به سالن پذیرایی برگشتیم. کیوان، پارسا، علی رضا و البته سودی جون، مشغول جمع کردن میز شدند. دیدم که کیوان و علی رضا ظرف ها را شستند و پارسا در جا به جا کردن ظرف های غذا و مرتب کردن آشپزخانه، به مادر علی رضا کمک کرد.

گیج بودم. نمی دانستم. انگار توان فکر کردن را از دست داده بودم. نمی توانستم درست تصمیم بگیرم. به خاطر همین چند دقیقه بعد از نوشیدن چای از جا بلند شدم.

romangram.com | @romangram_com