#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_317
ـ چرا باید نگران باشی؟ من چنین چیزی رو نمی خوام. نه نگران میشم و نه ...
ـ مهم نیست تو چی می خوای. نمی تونستم تصمیم بگیرم چه رفتاری در مقابلت داشته باشم، با سودی جون حرف زدم و هر چیزی که در موردت می دونستم رو بهش گفتم.
اخم کردم.
ادامه داد:
ـ انگار با گفتنش ذهنم باز شد و فهمیدم می خوام چی کار کنم و چطوری باید باهات برخورد کنم. مامان هم کمکم کرد، چند تا پیشنهادی که واقعا جواب داد.
اخمم عمیق تر شد.
ـ سارا به من نگاه کن.
ـ نمی خوام. دیگه هیچ وقت این کار رو نکن، من دوست ندارم در موردم با هیچ کس حرف بزنی، نمی خوام کسی ...
ـ می خوام لمست کنم.
قبل از این که مثل همیشه بدون موافقت لمسم کند، از جا بلند شدم و دو قدم به عقب برداشتم. اخم کرد، اخم کردم. کسی به در ضربه زد و در بی صدا باز شد.
ـ مامانی گفت بهتون بگم نهار آماده ست. سارا جون تو باید کنار من بشینی.
کسی دستم را گرفت. نفسم بند آمد. پارسا مچ دستم را گرفته بود و با خود می کشید. لرزیدم. نمی خواستم دستش را پس بزنم، نمی خواستم ناراحتش کنم، ولی گرمای دستش به طرز وحشتناکی عذاب آور بود، آزار دهنده بود.
علی رضا بلند گفت:
ـ پارسا من در مورد سارا بهت چی گفتم؟ همین الان دستش رو ول کن و برو بیرون به سودی جون بگو سه دقیقه دیگه ما میایم.
پارسا دستم را رها کرد و من انگشتانم را مشت کردم. گرفتگی چهره اش را دیدم و کج شدن لبانش به نظرم حالت بانمکی داشت که در چهره ی هیچ کس ندیده بودم. داشت به سمت در خروج می رفت. نفسم را در سینه حبس کردم. پارسا دوست داشتنی بود. هیجانش وقتی در مورد آسمان و ستاره ها و نجوم حرف می زد، دیدنی بود.
به زحمت قدمی جلو گذاشتم و گفتم:
ـ پارسا صبر کن تا با هم بریم، دایی علی رضا می تونه بعد بیاد.
خنده خیلی سریع روی لبانش نشست و من حتی نیم نگاهی هم به علی رضا نینداختم تا چهره اش را ببینم. پشت سر پارسا از اتاق خارج شدم.
پارسا گفت:
romangram.com | @romangram_com