#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_306
کمکم کرد تا لباس بپوشم. مطمئن نبودم با پوشیدن دامن خیلی راحت باشم، ولی با این حال همان بلوز سفید و دامن کرم رنگی که علی رضا برای تولدم هدیه گرفته بود را به تن کردم. جوراب شلواری رنگ پا و کفش های کرم رنگی به پا کردم. با دیدن آن گردنبند در دستان کیانا، جا خوردم! چند سال بود که آن را به گردن نینداخته بودم؟ آخرین هدیه ی تولدم از طرف پدر بود. گردنبند ظریفی از جنس طلا که آویزی حلقه مانند داشت. خیلی تمایلی برای این کار نداشتم، اما دلیلی هم برای پس زدن دست کیانا نمی دیدم.
مانتویی را به دستم داد و گفت:
ـ این مانتو رو قبل از عید برای خودم خریده بودم، ولی اصلا نپوشیدمش.
مانتوی سفید و بلندی بود. با بی میلی آن را به تن کردم.
کیانا کیفِ سِت کفشم را به دستم داد و گفت:
ـ گل فروشی که سر دو کوچه بالاتره، دسته گل های آماده داره، الان بهش زنگ می زنم تا یه دسته گل قشنگ برات آماده کنه. درست نیست دسته خالی بری عید دیدنی.
ـ واقعا لازم به این کار نیست.
ـ اتفاقا خیلی هم لازمه. تو اولین باره که به دیدنشون میری. شاید فقط دسته گل کافی نباشه. آهان، ما دیروز قرار بود بریم خونه ی خواهر وحید، براش یه جعبه شکلات خریدم.
به سمت در خروجی می رفت که صدایش کردم، اما بی توجه اتاق و سپس خانه را ترک کرد. روسری سفید ساتنی که روی تخت بود را برداشتم و به سر انداختم. از اتاق خارج شدم و در آینه ی قدی کنار در ورودی، به خودم خیره شدم. خیلی تغییر کرده بودم. این من بودم، سارا مجد، دختر محمدرضا مجد و ... چشمانم را بستم و نفسم را با صدا بیرون دادم. نباید فراموش می کردم که من فقط و فقط دختر استاد محمدرضا مجد هستم.
تا مقابل گل فروشی ایستادم، پسر جوانی با لبخند و دسته گلی بزرگ جلو آمد و در را باز کرد. دسته گل را روی صندلی کنارم قرار داد و با همان لبخند دور شد. به آخرین پیامی که "دوستم" فرستاده بود، نیم نگاهی انداختم. فقط یک آدرس بود، نه کلمه ای بیشتر و نه کلمه ای کمتر.
اتومبیل را مقابل آپارتمان شماره دوازده متوقف کردم. سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم. چند دقیقه زمان می خواستم تا کمی آرام شوم. استرس نداشتم، ولی بی قرار بودم. زمین، خورشید، زحل، مشتری، ستاره ی دنباله دار هالی (چهل و چهار)، ستاره ی تپانچه (چهل و پنج)، کیواس عقاب (چهل و شش)، گاما صلیب جنوبی (چهل و هفت) و VY CanisMajoris (وی وای سگ بزرگ کلب اکبر) (چهل و هشت). حتی نامشان هم برای آرام کردنم کافی بود.
با صدای ملودی آشنای موبایلم، چشمانم را باز کردم. "دوستم". لبخند زدم. به یاد آوردم خیلی وقت است با دیدن این نام لبخند می زنم. این خوب بود یا بد؟
ـ نمی خوای بیای بالا؟ من دارم برای دیدنت دق می کنم.
ـ چند دقیقه وقت لازم داشتم.
ـ درک می کنم. اگه بخوای می تونم بیام پایین.
به آرامی از اتومبیل پیاده شدم و گفتم:
ـ نه الان میام بالا.
ـ نمی تونم صبر کنم. چه روشن شدی! سفید پوشیدی؟
سرم را بالا گرفتم و به پنجره های طبقه ی پنجم خیره شدم. اگر چه ناواضح، ولی دیدمش. پشت یکی از پنجره ها ایستاده بود. برایم دست تکان داد، برایش دست تکان دادم.
romangram.com | @romangram_com