#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_305


ـ زنگ می زنم و میگم نمیام.

ـ چی؟ امکان نداره اجازه بدم. گوش کن سارا، مطمئنم مادر علی رضا خیلی دوست داره ببینتت و علی رضا هم خیلی دلتنگته.

علی رضا دلتنگم است؟ اگر دلتنگ بود به دیدنم می آمد. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

کیانا از جا بلند شد و گفت:

ـ مطمئنم اگه علی رضا ببینه اون لباس هایی رو که برات هدیه گرفته رو پوشیدی، خیلی خوشحال میشه.

سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم. دستانش را به هم زد. چنان ذوق و هیجانی در چهره و تک تک حرکاتش پیدا بود، که شگفت زده ام کرد.

ـ به نظرم باید یه فکری هم در مورد موهات بکنیم. هم خیلی بلند شده و هم نامرتب تر از قبل به نظر می رسه.

بخشی از موهایم را در دست گرفتم و نگاهشان کردم. حق داشت. چند روز قبل که در آینه نگاه می کردم، به خوبی متوجه این موضوع شده بودم.

کیانا گفت:

ـ در مورد آرایشگاه رفتن که موضوع منتفیه، ولی من هم می تونم کمی مرتبشون کنم. چرا هنوز نشستی؟ بلند شو.

داخل حمام روی صندلی نشستم و کیانا در عین ناباوری از من اجازه گرفت. برای دست زدن به موهایم اجازه گرفت! علی رضا گفته بود این طوری می تواند به من دست بزند، در این مورد شکی نداشتم. نه این که بد باشد، نه، بلکه خیلی هم خوب بود. لحظه ای نفسم بند آمد. برخورد ناخودآگاه انگشتان کیانا به گردنم، اگر چه سخت و آزار دهنده بود، اگر چه تمام عضلات گردنم را منقبض می کرد، اما غیر قابل تحمل نبود و می توانستم خودم را برای پس نزدن خشن دستش کنترل کنم.

کیانا موهایم را با دقت و وسواس کوتاه کرد. دوش مفصلی گرفتم و وقتی با حوله از حمام بیرون آمدم، کیانا لباس هایم را روی تخت آماده کرده بود. ست لباس زیر سفیدم را به تن کردم و قبل از این که دستم را برای برداشتن بلوز سفید رنگ هدیه ی علی رضا دراز کنم، کیانا روبدوشامبر قدیمی آبی رنگم را به دستم داد.

موهایم را با دقت خشک کرد و حالت داد. برخورد انگشتانش با صورتم آزار دهنده بود، اما اجازه دادم کمی هم آرایشم کند. در تمام مدت از خاطراتش می گفت. از دیدار اولش با خانواده ی وحید. این که چقدر برای دیدنشان مضطرب بوده است و بر خلاف انتظارش، دیداری راحت و صمیمی داشته است. از مادر مهربان وحید تعریف کرد و خواهر و برادرش. من هیچ وقت نمی دانستم وحید خواهر و برادری هم دارد. خواهر وحید را دوست داشت، با مادرش راحت بود، اما ظاهرا رابطه ی چندان خوبی با برادر وحید و همسرش نداشت.

از دیدن چهره ی خودم در آینه شگفت زده شدم! چند دقیقه ی طولانی به خودم خیره شدم بودم. کسی که درون آینه می دیدم، خودم بودم یا ...؟ سرم را تکان دادم تا اجازه ی پیشروی افکار دیگری را به خود ندهم. تنها چیزی که در آن لحظه به آن نیازی نداشتم، فکر کردن در مورد گذشته بود. پوست صورتم براق تر از همیشه به نظر می رسید. گونه هایم رنگ گرفته بود و سیاهی و آرایش چشمانم واقعا زیبا شده بود. علی رضا چه گفته بود؟ این که سیاهی چشمانم زیباست، این که مثل شب های بی ستاره می ماند. به شب بی ستاره ی چشمانم خیره شدم و لبخند زدم.

ـ خیلی ناز شدی.

ذوق و هیجان صدای کیانا، مرا هم بر سر شوق آورده بود. به لبانم خیره شدم. برجستگی غیر عادی و رنگی که نمی دانم قرمز بود یا صورتی، کاملا توجهم را به خود جلب کرده بود. برق لبانم، زیر نور اتاق، لبخندم را پررنگ تر کرد و آن دسته از موهایم که جلوی سرم کج روی صورتم ریخته، زیبا بود. کیانا قدمی به جلو برداشت، بخش کوچکی از موهایم را جدا کرد و روی شانه ی راستم انداخت. انحنای نرم و آرام پایین موهایم، که بلندی اش تا چند سانتی متر پایین تر از شانه ام می رسید، دوست داشتنی بود.

چند دقیقه در همان حال محو تماشای خودم بودم. خیلی عوض شده بودم. بیشتر از چیزی که حتی انتظارش را داشتم. من همیشه موهایم را با گیره ای بالای سرم جمع می کردم، من هیچ وقت آرایش نمی کردم، اما حالا موهایم روی شانه هایم رها شده بودند، حالا آرایش ملایمی چهره ام را تغییر داده بود، زیباتر کرده بود. از داخل آینه نگاهم به کیانا افتاد. او هم از داخل آینه با نگاهی که نمی توانستم تحسینش را نادیده بگیرم، نگاهم می کرد.

با دیدن نگاهم، لبخندش عمیق تر شد و گفت:

ـ زود باش تا دیرت نشده، باید لباس بپوشی.

romangram.com | @romangram_com