#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_307


ـ در بزنم یا باز می کنی؟

ـ الان باز می کنم.

با دور شدن و افتادن پرده، اتومبیل را دور زدم و دسته گل و کیسه ی شکلات را برداشتم. چشمانم را بستم. شنیدم که در با صدای خفه ای باز شد. چند نفس عمیق کشیدم و به راه افتادم.

به تصور خودم درون آینه ی آسانسور خیره شدم و لبخند زدم. زیبا شده بودم. مطمئن بودم علی رضا با دیدنم متعجب خواهد شد. فقط امیدوار بودم خوشش بیاید.

همزمان با پیاده شدنم از آسانسور، در واحد پنج بی صدا باز شد. قبل از این که فرصتی برای بالا گرفتن سرم داشته باشم، شلبی از میان در بیرون آمد و مقابلم ایستاد. بو کشید و جلو آمد. خم شدم و با یک دست او را بلند کردم. از اولین و آخرین باری که دیده بودمش، حدود سه ماه می گذشت. دقیقا همان اندازه و به همان وزن بود. در آغوش گرفتنش حس خوبی داشت.

لبخند زدم و گفتم:

ـ چطوری شلبی؟

سرم را بالا گرفتم و نگاهم به روی زن بلند قامت و لاغر اندامی ثابت ماند. بلوز قرمز و دامن سیاهی به تن داشت. موهای سیاه رنگش را پست سر جمع کرده بود و با آن آرایش ملایم و رژ قرمزی که بر لب داشت، واقعا زیبا به نظر می رسید. از همان فاصله ی دو قدمی هم می توانستم بوی عطر گرم و ملایمش را که تمام راهرو را پر کرده بود استشمام کنم. لبخند زیبایی بر لب داشت. شباهت زیادی به درسا داشت و نگاه کردن به رنگ قهوه ای و حالت کشیده ی چشمانش، مثل نگاه کردن به چشمان علی رضا بود. جا خوردم، وقتی نور و رنگ چشمان علی رضا را در چشمان او هم دیدم. سعی کردم لبخند بزنم، ولی نتوانستم. او مادر علی رضا بود. مادر؟! اجازه نداده بود علی رضا به دیدنم بیاید.

ـ خیلی خوش اومدی سارا جان.

طنین صدای دلنشینی داشت. کسی با صدای بلند و کمی عصبی نام پارسا را خواند. بدون شک صدای علی رضا بود. چرا او در را برایم باز نکرده بود؟ زن سرش را به عقب برگرداند و لبخند زد.

ـ بس کن پارسا. درسا نمی خوای یه چیزی به این پسرت بگی؟

صدای خنده ی درسا و کیوان را شنیدم. آن ها چه می کردند؟

زن سرش را به سمتم برگرداند و گفت:

ـ بیا تو عزیزم.

صدای کیوان در گوشم پیچید.

ـ بسه دیگه پارسا.

صدای خنده ی پارسا بلند شد و گفت:





romangram.com | @romangram_com