#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_192

برای شهریارهم ناراحت بودم، بالاخره یک زمانی عاشقش بودم .

تحمل این همه دردوغم رو نداشتم .

سرم روبه شونه ی آساتکیه دادم وگفتم :

_ اساحالاچی میشه؟

_ هیچی مثل قبل به زندگیمون ادامه میدیم .

نورلانامرگ نادر و شهریار تقصیرتونبود .

اونا تاوان کارهایی که انجام داده بودن روپس دادن هیچکدوم ازاین اتفاق هاباعثش تونبودی .

_ اماآساحالامن وتوفراری شدیم. همیشه آرزوداشتم بهترین عروسی روبگیرم ومامان بابام کنارم باشن ولی حالاحتی نمیتونم یه لباس

عروس خشک وخالی بپوشم .

_ کی گفته تونمیتونی لباس عروس بپوشی؟

_ داری شوخی میکنی؟!بااین وضع؟اصلابرای چی لباس عروس تنم کنم؟مگه قراره جشن بگیریم !!!

- مگه قراره بخاطر جشن لباس عروس بپوشی؟پس من اینجا چیکاره ام؟

صورتشو نزدیک صورتم کرد و گفت :

- آدم برای شوهرش لباس عروس نمیپوشه؟

لبخندی زدم و پرسیدم :

- ولی آخه چجوری؟

- خب مگه تواین هفته عروسی آرزو نیست؟

توام همراه آرزو به آرایشگاه میری و لباس عروس میپوشی .


romangram.com | @romangram_com