#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_191

بعد از جا به جا کردن جسد ها خون روی پارکت ها رو سریع تمیز کردم و با آسا از خونه بیرون زدیم .

حالم خیلی خراب بود و آسا سعی داشت ارومم کنه ولی لرزش بدنم رفته رفته بیشتر میشد .

آسا پشت فرمون نشست و راه افتاد .

حسابی از خونه دور شده بودیم که آسا پرسید :

- حالا کجا بریم ؟

- راه بیوفت سمت جاده ی چالوس بریم ویلای مادرم وسط های راه پلک هام روی هم افتاد و از حال رفتم .

حس کردم بین زمین و هوا معلق هستم که لای پلک هامو باز کردم و دیدم تو بغل آسا هستم وداره راه میره .

باصدای گرفته ای پرسیدم :

- داریم کجا میریم؟

- آدرس ویلای مادرتو که نمیدونستم توهم که خواب بودی تصمیم گرفتم بیارمت کنار دریا شاید یکم حالت بهتر بشه .

لبخندی به نشونه ی قدردانی زدم و دستام رو حلقه ی گردن آسا کردم تا زمین نیوفتم .

به ساحل رسیدیم که آسا خم شد و من رو آروم گذاشت روی ماسه ها .

توی خودم جمع شدم و زانوهام رو بادست هام قفل کردم .

آسا کنارم نشست و منو توی آغوشش کشید .

چقدر به این آغوش حتیاج داشتم .

تموم رویاهام به باد رفتن .

چی فکر میکردم و چی شد !!!

مرگ نادرغم بزرگی روی دلم بود .


romangram.com | @romangram_com