#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_190

سرم رو به نشونه باشه گفتن تکون دادم که دستش رو از روی

دهنم برداشت و پشت در فالگوش وایستادیم .

هر لحظه که شهریار داشت حرف میزد داشتم از شدت ترس اشک می ریختم و میلرزیدم .

هضم این حرف ها برام راحت نبود .

اینکه پدرم فقط برای پول این همه نقش بازی کرده بود و از اول خودش شهریار رو وارد زندگیم کرده بود غیر قابل باور بود .

از طرفی تمام این مدت تو خونه ای زندگی میکردم که روح پدرم توش سرگردان بود و آرامش نداشت .

دلم میخواست جیغ بزنم و فرار کنم اما دست های آسا مانعم شده بودن .

شهریار گفت میخواد از خونه بره ولی بعد صدای فریادش اومد و چیزی روی زمین افتاد و شکست .

دستام رو جلوی دهنم گرفته بودم تا صدام بلند نشه .

نادر با گلدون شیشه ای توی سر شهریار کوبیده بود و داشت از سر شهریار خون میرفت .

بعد صدای نادر اومد که گفت :

_ هیچوقت نمیذارم که نورلانا حقیقت رو بفهمه .

پسره اَبلَه فکر کرده من از این چرت و پرت هاش میترسم .

صدای گریه ام حسابی آسا رو کلافه کرده بود .

بعد از آماده شدن چمدون ،یه دست لباس به دستم داد و گفت :

- زود لباس هاتو عوض کن که بریم .

من مشغول عوض کردن لباس هام شدم که آسا به سالن رفت تا جسد هارو یجوری سربه نیست کنه .

مسلما اگه به پلیس زنگ میزدیم باور نمیکردن که کار ما نبوده خصوصا با دشمنی که با شهریار داشتم همه چیز بر علیه من و آسا بود .


romangram.com | @romangram_com