#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_193

بایادآوری اینکه قراره آرزو عروسی کنه محکم به پیشونیم زدم و گفتم :

- آخ لعنت به من .

به کل یادم رفته بود .

آخه من چجور دوستی ام که عروسی بهترین دوستش یادش رفته؟ !

- به جای این حرف ها یه زنگ به آرزو بزن و بگو قراره همراه اون عروس بشی منم یه کاری با آقای فراهانی دارم تاتو باآرزو

حرف بزنی تلفن منم تموم میشه و میام .

باشه ای گفتم که آسا از پیشم بلند شد وشماره ی فراهانی رو گرفت .

هنوزم بعنوان پدر قبولش نداشت وبهش فراهانی می گفت .

منم تلفنم رو برداشتم وشماره ی آرزو رو گرفتم بعد از کلی معذرت خواهی بخاطر کار اون روزش فرصت داد منم حرفام رو بزنم .

جریان مرگ شهریار و نادر رو براش تعریف کردم وگفتم که قراره همزمان با اون من وآسا هم عروسی کنیم .

بگذریم که چقدر موقع تعریف کردن جریانات گریه کردم ودوباره ترس به وجودم رخنه کرد .

بعد از خداحافظی آسا هم حرف هاش با پدرش تموم شد وبا هم به ویلای مادریم رفتیم .

بعد از خوردن ناهار آسا برای خرید بیرون رفت وازم خواست کمی استراحت کنم .

تازه چشم هام گرم شده بود که احساس کردم دستی روی دهنم قرار گرفت و بیهوش شدم ....

وقتی بهوش اومدم هوا تاریک شده بود .

بادقت به اطرافم نگاه کردم که دیدم

کنار ساحل هستم وچند متر اونور تر آتشی روشن بود و روش کتری چای گذاشته بودن .

باترس جیغ کشیدم وآسا رو صدا زدم که از دور دونفر به سمتم اومدن .


romangram.com | @romangram_com