#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_175
اگه توی سلیطه نبودی من انقدر بیخیال اون نورلانای هرزه نمیشدم تابره هر غلطی که دلش میخوادبکنه .
رها در حالی که چشماش از شدت تعجب بیرون زده بود با لکنت گفت :
- من....من مگه چیکار کردم؟تو به نورلاناچیکارداری؟اصلاکارای نورلانا بتو چه ربطی دارن؟
سیلی محکمی به گوشش زدم و گفتم :
- خفه شو هرزه کوچولو،بهتره اینو بدونی من از اول برای اینکه به نورلانا برسم بتو نزدیک شدم وباهات طرح عشق بازی ریختم وگرنه من به دخترایی امثال تو حتی تفم نمی اندازم .
رها بدون هیچ حرفی ساکت بهم خیره شده بود. بعد از چند دقیقه به سمت اتاق رفت و بعد از پوشیدن لباس هاش بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه از خونه بیرون زد .
جمعیتو کنار میزدم تا هرچه زودتر ببینم اون فکری که توی ذهنمه غلطه .
بالاخره جلوی صف مردم رسیدم و تونستم صحنه ی تصادف رو ببینم .
ماشین شاستی بلند سفید رنگی خورده بود به تیر چراغ برق ولی رانندش چیزیش نشده بود و کنار ماشین با سرو صورت خونی نشسته بود .
پس اینا داشتن درمورد کدوم دختر حرف میزدند؟؟
اونطرف رو نگاه کردم که دیدم جسد دختری ده متر اونطرف تر روی زمین افتاده بود و غرق در خون بود .
از همین فاصله ام می شد تشخیص داد که لباس هایی که توی تن دختره بود مال رها بود .
برای اولین بار نم اشک توی چشم هام نشست، حتی اون موقعی که نورلانا بدون خبر گذاشتو رفت گریه نکرده بودم اما الان نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم .
امبولانس اومد و تن بی جون رهارو روی برانکارد گذاشتن .
نور امیدی توی دلم روشن شد که شاید هنوز زنده است ولی وقتی پارچه ی سفیدی روی جسدش کشیدن زانوهام طاقت نیاورد و روی زمین نشستم .
پیرمردی که متوجه حالم شد دستش رو روی شونم گذاشت و پرسید :
_ جوون اون دخترو میشناسی؟
سریع با دستم صورتمو پاک کردمو گفتم :
romangram.com | @romangram_com