#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_174
- شهریار احمق تو این مدت پس چه غلطی میکردی هان؟یعنی تو حتی نمیتونی از پس یه دختر بر بیای؟انقد دست رو دست گذاشتی که مرغ از قفس پرید .
- الو عمو نادر شمایی!یعنی چی مرغ از قفس پرید؟مگه چیشده؟
- زهرمار چیشده،درد چیشده،پسره ی عوضی صدباربهت گفتم تادیر نشده این دختره رو رام خودت کن ولی انقدرسرگرم هرزه های دور ورت شدی که هدف اصلیت یادت رفت .
- خوب عمو جان هنوز که اتفاقی نیوفتاده گذاشتم یه مدت به خیال خودش فکر کنه من دست از سرش برداشتم؛دیگه خبر نداره یاشارآدم منه دونه به دونه ی کاراشو بهم گزارش میده !
- اع پس این یاشار بی عرضت هنوز بهت نگفته نورلانا همخواب آسا شده؟
باشنیدن این جمله برق ازسرم پرید .
لیوان توی دستم افتاد روی پارکت های کرمی رنگ سالن و هزار قطعه شد .
- الو...الو...شهریار داری صدامو؟
توی اون لحظه هیچ صدایی رو اطرافم نمیشنیدم فقط گفتم :
- می کشمش
- تو غلط میکنی، هیچ کاری نکن من امشب پرواز دارم فردا میرسم یه فکری میکنیم تا اون موقع هیچ کار احمقانه ای نکن .
- باشه اومدید بهم زنگ بزنید بیام دنبالتون خداحافظ .
بدون اینکه منتظر جواب عمو بمونم گوشی رو قطع کردم و کوبیدمش به دیوار .
رها بالباس خواب سفید و موهای خرماییش که به اطرافش پخش شده بود هراسون از اتاق بیرون اومد .
بابهت به تیکه های موبایل و خورده شیشه های لیوان کف سالن نگاه کرد .
- شهریار چی شده؟چرا ایناروشکوندی !!
تو یه جهش به سمتش خیز برداشتم کوبوندمش به دیوار و در حالی که دندون هام قفل شده بود گفتم :
- تو باعث شدی این اتفاق بیوفته،همش تقصیر تو بود .
romangram.com | @romangram_com