#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_173
آسا چیزی از دست نداده بود اما من بچه و کسی که عاشقم بود رو ازدست دادم .
از شدت حسادت داشتم منفجر میشدم .
همیشه به این مغرور بودم که باوجود عیب هایی که در برابرنورلانا داشتم وازش کمتر بودم ولی آسا تو مشت من بودو نورلانانمیتونست کار از کار پیش ببره .
- چیه دک و پزت ریخت بهم! ناراحت شدی عاشق سینه چاکت یک شبه فراموشت کرده!؟
خودم رو جمع و جور کردم وبااخم گفتم :
- برام هیچ اهمیتی نداره چون حسی بهش نداشتم در ضمن اون تا آخر عمر عاشق منه حتی اگه با دختر دیگه ای باشه ،ازاین حرفم مطمئنم .
- خیلی خوبه پس کاری میکنم ببینم تورو بیشتر دوست داره یا نورلانارو؟ !
- منظورت چیه؟
- فرداهمه چیز مشخص میشه اونوقت معلوم میشه چقدر براش ارزش داری .
بالحن تهدید آمیزی کنار گوشم گفت :
- فقط امیدوار باش هنوزم براش با ارزش باشی وگرنه خودم میندازمت جلوی سگ هام تا تیکه پارت کنند .
شهریار
از کنار رها بلند شدم و در اتاق رو آروم بستم تا بیدار نشه .
این مدت سرگرمی خوبی برام شده بود تا سراغ نورلانا نرم; گرچه به زودی قرار بود نورلانا تا همیشه اسیر من باشه .
از یخچال قوطی شیر رو برداشتم و برای خودم یه لیوان شیر ریختم .
در حال خوردن لیوان شیرم بودم که صدای تلفن بلند شد .
شماره ی خارج از کشور بود .
باتردید گوشی رو جواب دادم و تلفن رو کنار گوشم گذاشتم که صدای عصبی عمو توی تلفن پیچید .
romangram.com | @romangram_com