#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_176

_ نه اصلا تا حالا ندیده بودمش فقط یاد تصادف یکی از عزیزانم افتادم .

_ خدا رحمتش کنه

از روی زمین بلند شدم و سریع به سمت خونه رفتم .

حتی فکرشم نمیکردم که باعث بشم این بلا سر رها بیاد .

از داخل یخچال قرصای ارام بخش رو برداشتم و سه تاشو باهم قورت دادم .

جای رها روی تخت برام شده بود یه بغض.

در اتاق رو محکم کوبیدم و روی کاناپه ولو شدم .

ساعت حدود یازده بود که دستی روی شونم نشست و بعد صدای عمو نادر اومد :

_ پسر چه خبره پاشو خونه رو کردی برای خودت بازار شام .

چشم هام قرمز شده بودن و نمیتونستم بازشون کنم ولی به احترام عمو بلند شدم و نشستم .

با یادآوری اینکه عمو چجوری آدرس اینجارو پیدا کرده با تعجب پرسیدم :

_ شما چجوری اومدید اینجا ؟ اصلا چرا بهم زنگ نزدید بیام دنبالتون؟

عمو نادر خنده ای کرد و با دست به تیکه های شکسته گوشیم اشاره کرد و گفت :

_ زنگ زدم اما گفت گوشی مخاطب موردنظر نابود میباشد

پوزخندی از این حرف عمو به لبم اومدو پرسیدم :

_ راستی نگفتید آدرس اینجارو از کجا پیدا کردید؟

_ تو فکر کردی من اون سر دنیا نشستم از همه جا بی خبرم؟ حتی میدونم عزای اون دختررو گرفتی که به این حالو روز افتادی .

از شدت شوک حتی نمیتونستم پلک بزنم مردی که مقابلم بوداز هرکس دیگه ای خطرناکتر بود .


romangram.com | @romangram_com