#عروس_برف_پارت_155

از نگاهش چیزی نمی خوانم..انگار دیگر نگاهش هم با من قهر است!ولی من..من تقصیری نداشتم!نیما برگشته بود و من تقصیری نداشتم!نیما درست روزی برگشت که نباید می امد..و باز هم من تقصیری نداشتم!

لیوان بزرگی را به سمتم می گیرد..ذرات قند هنوز هم در لیوان پر اب در حال گردش هستند ..بازی می کنند...

یوسف برای من اب قند درست می کرد...یوسف به خانه ام می امد و به من،زنگ می زد و دنبالم می امد..

یوسف من چقدر دوست داشتنی بود و مهربان..

بیشتر از این منتظرش نمی گذارم..دستم را به سمتش بلند می کنم و او،لیوان را بین انگشتانم قرار می دهد.ولی وقتی می خواهم لیوان را عقب بکشم حلقه ی دستش را دور لیوان محکم می کند و با لحنی که درونش تحکم جای دارد زمزمه می کند:همش رو باید بخوری...اعتراض هم نداریم!

در بین ان همه غم و غصه و حرص و جوش،لبخندی محو به لب می اورم...یوسف نگرانم بود و من چقدر ابلهه بودم که فکر می کردم می خواهد باز.. مواخذه ام کند..باز ترکم کند...

اشکی که می چکد را پاک می کنم و لیوان را ارام می کشم ...اب قند را یک نفس سر می کشم..

خوشمزه ترین اب قندی بود که توی این 3 سال خورده بودم!

لیوان را روی میز می گذرام و نگاهم به یوسف که روی مبل نشسته و سرش را بین دست هایش می فشارد می اندازم!

یاد لبش می افتم...گوشه ی لبش داشت خون می امد و حس می کردم که گوشه ی چشمش هم کمی..فقط کمی رنگش تغییر کرده..با به یاد اوردن فردا شب گوشه ی لبم را گاز می گیرم..

فردا، شب ِ مهمانیش بود و صورت یوسف اینطور بهم رخته بود..و تنها مسببش من بود و شاید هم.. ان نیمای حرام زاده!

به سمت اشپزخانه قدم بر می دارم و با یک کیسه ی کوچک یخ و وسایل پانسمان بر می گردم پیشش..هنوز هم پوزیشنش را تغییر نداده و در همان حال است!

تک سرفه ای مصلحتی می کنم ..نگاهش را فوری به سمت من که درست جلویش روی زمین زانو زده ام می اندازد ..نگاهی که کمی متعجب است و شاید هم دلخور.....

از زیر نگاهش به ارامی فرار می کنم..نگاهی که از معنی کردنش دریغ بودم..

خودم را مشغول می کنم...سعی می کنم که روی حرف زدنم تسلط داشته باشم..ولی نمی دانم از شوق زیاد دیدنش در خانه ام بود که کلمات بریده بریده از دهانم خارج می شد یا از شوک بدی که نیما به هردویمان وارد کرده بود..

-لــَ..بت..بزار..تمی..زش ..کنم ..خون..

و دستم را برای تمیز کردن صورتش بلند می کنم...از اینکه مقاومت نمی کند متعجب می شوم..

فکر می کردم که دستم را پس می زند و از جایش بلند می شود و صدای اعتراضش گوشم را پر می کند ولی..یوسف بود دیگر...کارهایش را نمی شد به راحتی حدس زد..


romangram.com | @romangram_com