#عروس_برف_پارت_156

به مبل تکیه می دهد و چشمانش را می بندد..با این کارش انگار اجازه می دهد که کارم را شروع کنم..و شروع می کنم!

گوشه ی لبش بدجوری پاره شده بود و خونش خشک شده بود و انگاری که خون مرده شده بود.. دستمال که به لبش نزدیک می شود خط ابروهایش هم به هم نزدیکتر می شوند..

بغضی بد به گلویم چنگ می اندازد..همه چیز تقصیر من بود!

شاید باید بقیه را در جریان قضیه تلفن های نیما می گذاشتم!شاید اگر می گفتم هرگز کار به اینجا نمی کشید و یوسف ِ من ...به این روز نمی افتاد!

به ارامی گوشه ی لبش را.. چانه ی خوش تراشش را.. که رد خون رویش افتاده بود پاک می کنم...هنوز هم اخمهایش درهم است..ولی نفس هایش ارام و منظم است..و بوی عطرش هم مست کننده و دلپذیرتر از همیشه!

دلم می خواست که می توانستم بی هیچ استرسی لمسش کنم..

دلم می خواست که..صورتش را نوازش می کردم و می بوسیدمش...بخاطر حمایتش ازش تشکر می کردم..ولی نه جراتش را داشتم..نه رویش را!

انگار که من بجای نیما خجالت می کشیدم..انگار که من بودم او را به این وضع انداخته بودم و..انگار من بودم که باعث شده بودم صورتش اینطور درهم و زخمی بشود و لباس هایش هم..

چسب زخم کوچکی از وسایل که روی میز چیده بودم پیدا می کنم..

وقتی نگاهش می کنم می بینم که یوسف چشمهایش را باز کرده و کارهایم را نگاه می کند...

چسب را که باز می کنم ،فوری می گوید:چسب دیگه چرا؟نمی خوام!

به اعتراضش توجهی نمی کنم..اگر لبش خشک شود..باز هم ترک می خورد و خونش راه می افتد..

چسب کامل باز شد..فقط آرام می گویم:لازمـه!

و به ارامی به سمتش خم می شوم و او فقط نگاهم می کند...سعی می کنم که نگاه خیره اش را..گرمای نگاهش را ..و لرزش دستانم را..نادیده بگیرم و کارم را بکنم...

ولی.دستم چند سانتی با لبش فاصله داشت که ناگهانی مچ دستم را اسیر دستهایش می کند... مات زده نگاهش می کنم..ولی با نگاهش...انگار که قدرت عکس العمل بعدی را ازم می گیرد..

فقط چند سانت با صورتش فاصله دارم..

-گفتم چسب نمی خوام..عادت کردی حرف گوش نکنی؟!

نگاهم را از چشم هایش که انگار پر از ستاره است می گیرم و به گوشه ی لبش که هنوز هم کمی قرمز و متورم است می دوزم..


romangram.com | @romangram_com