#عروس_برف_پارت_154
-اره..بخاطر ِ ..بخاطر مامان نگفتم..داغون میشه..و اشک میریزم..داغـون...می فهمی؟!وبه چشمهاش خیره میشم..
-می تونی بفهمی که اگه مامان بدونه..دق می کنه..دلم نمی خواد ..نمی خوام چیزی بشه...
دستم را می کشد و با خودش به سمت ساختمان می برد....از این همه خشونتش..از این همه اتفاقاتی که برایم بد یمن بودن ..اشک می ریزم.
نظری با دیدن هر دویمان فوری بلند می شود و می گوید:خانم سعادت چیزی شده؟
یوسف به جایم جواب می دهد:نــه!و راهش را به سمت اسانسور کج می کند..
درون اسانسور دکمه ی7 را می زند و من در میان حجم عظیم اشک هایم متعجب می شوم!
تمام ِ امروز..یوسف...و حالا..دکمه ی 7!
عصبی دستی بین موهایش می کشد و قبل از اینکه اسانسور بایستد با نگاهی تهدید کننده می گوید:بس می کنی گریه کردن و یا نه؟بس کن دیگه!! اه..
مثل بچه ها فین فین می کنم و سعی می کنم اشک هایم را قطع کنم..به کیفم که درون دستش بود نگاه می کنم!
کی کیفم را گرفت!چرا متوجه نشده بودم؟!
بدون اینکه به من چیزی بگوید درون کیفم را زیرو رو می کند و کلید را پیدا می کند و درب اپارتمان را باز می کند..
قلبم به تپش می افتد..
یوسف..در خانه ی من بود..برای اولین بار...من و یوسف..
زودتر از من وارد خانه می شود و به سمت پذیرایی حرکت می کند..وقتی می چرخد سمتم می بینم که من هنوز بیرون درگاه در خانه ایستاده ام و او داخل رفته!
با نگاهش بهم می فهماند که حق ندارم بیشتر از این بیرون از درب خانه بایستم. با پاهایی که لرزششان را به خوبی احساس می کنم قدم به داخل می گذارم..در را به ارامی پشت سرم می بندم و وقتی بر می گردم تا ببینم یوسف چکار می کند ..می بینم که در حال درست کردن شربت قند است!
همانطور مات زده به مردی که درون اشپزخانه ام ایستاده چشم می دوزم..چقدر ارزو داشتم که روزی برگردد و به خانه ام بیاید..چقدر دلم می خواست من و او...من و یوسفم با هم تنها باشیم...و امروز،همه چیز مهیا شده بود..ولی به دست چه کسی؟
نیما..کسی که خودش مسبب خرابیه زندگی ام شده بود..کسی که به همراه پدرش انقدر اعتماد پدرم را جلب کرده بودند که پدرم حتی فرصت اعتراض به من نداد و من..چقدر ابلهه بودم که زبان باز نکردم تا جلوی این ننگ را بگیریم!
هنوز وسط خانه ایستاده بودم و فکر می کردم و نمی دانستم که اشک هایم باز کی جاری شده اند..با نزدیک شدن بوی عطری که می پرستیدمش به خودم میام و می بینم که یوسف در چند قدمی ام ایستاده و نگاهم می کند...
romangram.com | @romangram_com