#عروس_برف_پارت_153
با گام هایی بلند به سمت یوسف قدم بر می دارم.
دیدن نیما نه تنها برای من،بلکه برای یوسف هم شوک بدی بود..بعد از مدت ها امده بود.. بعد از 3 سال امده بود دم خانه ام..مرا به بیمارستان اورده بود..بهم زنگ زده بود..به خانه برم گردانده بود..و نیما را دیده بود!
نیما..لعنتی..پست فطرت و بدذات!
یوسف ِ من ،نگاهش هنوزم به جایی بود که تا چند لحظه ی قبل ماشین نیما قرار داشت..
به اقای نظری که هنوز ایستاده بود اشاره می کنم که می تواند برود..مرد بیچاره بی هیچ حرفی می رود.
ارام صدایش می کنم..سعی می کنم صدایم نلرزد..ولی می لرزد..
-یو..سف..
هیچ حرکتی نمی کند..چشمانم پر از اشک می شود..بغض بدی گلویم را فشار می دهد و راه نفسم را تنگ تر و تنگ تر می کند..
"اگر به خودم بود..اگر می توانستم روی زمین پهن می شدم و های های می گریستم..و به بخت بدی که داشتم لعنت می فرستادم.."
فاصله ام با یوسف را کم می کنم و اشکی که می چکد را پاک می کنم..
نفس هایش هنوزم پر سرو صدا و نگاهش هنوز هم خصمانه است..سینه ی پهنش سریع بالا و پایین می شود و دست هایش را مشت کرده..دستم را به سمت گوشه ی لبش دراز می کنم..ولی فوری سرش را می کشد و کج می کند..
-ل..لبت داره خو.ن میاد هنوز..بی..بیا بریم بالا..یو.سف..با توام..
از اینکه عکس العملی نشان نمی دهد عصبی می شوم..من باید از دست ِ همه بکشم..حتی از یوسف..حتی از دست عشق!
با عصبانیت بازویش را می کشم و نگاهش را متوجه صورت اشکی ام می کنم: با تو.. بودم! بیا بریم..و دستش را می کشم..
نگاهش را توی چشمهایم می دوزد..انگار می خواهد از نگاهم چیزی بخواند..چیزی را کشف کند..
به حرف میاد..انگار کلمات به زور از بین دندان های کلید شده اش بیرون می ایند..
-تو..می دونستی که اون..اون مردتیکه ایرانه؟و با صدایی بلندتر می پرسه :آره ؟می دونستی و نگفتی ؟!
نگاهم را از صورتش..از چشمهای سرخش.. می گیرم..
romangram.com | @romangram_com