#عروس_برف_پارت_152
و هنوز حرفم تمام نشده که صدای عصبیه یوسف ،از نزدیک به گوشم می رسه:اینجا چه خبر شده اذیــن؟ و نگاهی کوتاه به من می اندازه ومیگه:این اقا چه غلطی می کنه اینجا؟هان؟قطره اشکی از چشمم می چکد..
ازذهنم می گذرد که برای زجر دادن من برگشته..
نگاهش را از من می گیرد و با تاخیر روی نیما که کت شلواری شیک به تن کرده و در دو قدمی ام ایستاده بی حرکت می مونه..پوزخند صدادارش رو به وضوح می شنوم..
-نیما احتشام!اینجا..ایران؟خوش اومدی جناب و با حیرت می بینم که فاصله یبینشون رو در کسری از ثانیه پر می کنه و به سمت نیما هجوم میبره و یقعه اش رو با دو دست می گیره وهمینطور که فریاد میزنه می گه:به چه جراتی اومدی اینجا مرتیکه؟غلط کردی که پات رو گذاشتی ایران و دوباره برگشتی..چی از جون این خانواده می خوای؟و مشتی محکم حواله ی صورت نیما می کند..
از اینکه نیما بی هیچ حرکتی اولش ایستاده بود تعجب می کنم وجیغی خفه می کشم و صدایش می کنم..ولی یوسف عصبی ست..یوسف دیگر صدای من را هم نمی شنود...
-می خوای زندیگشون رو تلخ تر بکنی..برگشتی که چی بشه ؟هــان مرتیکه؟ و باز هم مشتی دیگر به طرف دیگر صورتش میزند و نیما این بار تلو تلو می خورد و همانطور که دست به صورتش می کشد مثل خود یوسف فریاد می زند...
-به تو چــه؟به تو چه ربطی داره...اومدم زنم و ببینم..زنــم!به کسی هم ربطی نداره..
یوسف باز هم به سمتش حمله می کند و یقعه اش را می چسبد..
-زنت؟خیال کردی..حالیت می کنم زنت کیه..و با نیما با هم درگیر می شنود..هر چقدر جیغ می زنم و اسم یوسف را صدا می زنم گوش نمی دهد..هیچ کدامشان نمی شنوند ..هنوز با هم درگیر بودند که نگهبان ساختمان از سرو صدای بیرون ،به سمتمان می اید..
چند قدم به سمتش می دوم و با التماس می گم:تروخدا این دوتا رو جدا کنین از هم..اقای نظری..زود باشین.. ترو خدا..
مرد بیچاره که نمی دونست قضیه از چه قراره سریع به سمت یوسف و نیما میره و قصد جدا کردنشون رو داره..
از گوشه ی لب یوسف خون می اید.. و لباسهایش نامرتب شده بود و تند و عصبی نفس می کشد..
نیما پروو تر از این حرف ها بود..
اشک از چشمام می ریزه...چقدر من بدبخت بودم..چقدر باید زجر می کشیدم..
وقتی که از هم جدا هم می شنوند نیما دست بر نمی دارد.. با پرویی تمام می گوید که باز هم می اید..می گوید که من زنش بودم و هستم..می گوید که مرا می خواهد و به کسی مربوط نیست..به سمت من نگاه می کند و قیافه ی اشکیم را از نظر می گذراند و بیشتر از قبل و بلندتر فریاد می زند..
میگوید که اومده تا جبران کنه..همه چیز رو..و می خواهد همه چیز را درست کند و با عصبانیت دست به گونه اش می کشد و تهدید کنان به یوسف می گوید که تلافی می کند تمام کارهایش را..
یوسف دوباره به سمتش حمله می کند که صدای جیغ من در می اید و آقای نظری یوسف را به زور کنترل می کند..
نیما دور می شود و به سمت ماکسیمای سفید رنگش می رود و پر سرعت از نظرم محو می شود .
romangram.com | @romangram_com