#عروس_برف_پارت_151
از این همه سردی کلامش دل سرد می شوم ...دلم می گیرد!چرا نگفت بیا خانه ی ما؟
چقدر صبح ذوق کرده بودم که برگشتنه هم یوسف به دنبالم می اید!و شاید اصرار کند که به خانه شان بروم..چقدر برای خدم رویا بافی کرده بودم و..ولی انگار تمام رشته هایی که بافیده بودم پاره شد!
به ارامی می گم:میرم خونه ی خودم!
بی هیچ حرفی به سمت خانه ام ماشین را به حرکت در می اورد! در طول مسیر همش به این فکر می کنم که چرا اینقدر سرد و بد قلق شده!و همش تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که نکند از حرف صبحم هنوز دلگیر است!
چون درست دلیل سرد بودنش را نمی دانستم پس من هم سکوت را ترجیح می دهم!
جلوی ساختمان نگه می دارد ..به سمتش می چرخم!هنوزم نگاهش به روبروست!وقتی حتی به سمتم ،درجه ای هم نمی چرخد ،من هم سرم را بر می گردانم و تشکری ارام می کنم و دستگیره را برای باز کردن لمس می کنم.
"با این رفتارش جایی برای تعارف کردنش به داخل خانه ام نذاشته بود!"
حتی جواب خداحافظی ام را نداد!یا اگر هم داد انقدر ارام بود که..شاید من نشنیدم!
بی اراده اشک درون چشمم حلقه می زند!با قدم هایی بلند به سمت ساختمان حرکت می کنم!هنوزم با ماشینش ایستاده و رفتنم را نگاه می کند!
لحظه ای به سمتش می چرخم و کوتاه نگاهش می کنم که پشت فرمان نشسته..پیراهن چهارخانه ی زیبایی که به تن داشت زیادی بهش می امد..در دلم این همه جذابیتش را ستایش می کنم و همین که می خواهم نگاهم را ازش بگیرم ، با شنیدن اسمم سرم را پر شتاب،با حیرت ،به سمت صدایی اشنا و مرگ اور بر می گردانم!
نیما بود..نیما برگشته بود و در چند قدمی ام ایستاده بود و لبخند به لب داشت!
آنقدر از دیدن ناگهانیش شوکه شده ام که حتی یادم می رود نفس بکشم ولی..به جای من،او قدمی به سمتم بر می دارد و می گوید:خوبی خانومم؟!
از لفظ خانومم متنفر میشم.. از نیما متنفرتر از قبل میشوم..چقدر زشت این کلمه را به زبان آورده بود این آدم بد ذات!
تمام نفرتم را توی صدایم، که انگار در گلویم خفه شده بود ، جمع می کنم وبا صدایی که هر لحظه اوج می گیرد و خودم این را به خوبی احساس می کنم کلمات را با نفرت و تحقیر توی صورتش پرتاب می کنم..
-خانومم؟تو به چه جراتی به من می گی خانومم؟ هـــان؟چطور روت شد؟چطور روت شد که بر گردی و الان جلوی من بایستی؟و با دست به پایین پله ها اشاره می کنم و می گم:زود باش..از اینجا..از جلوی چشمم گمشـــو..همین حالا...دیدنت هم عذاب اوره..درست مثل مرگ می مونه..گمشووو..
ولی بجای اینکه دور شود..بجای اینکه لبخند از لبش دور شود باز هم قدمی بهم نزدیک می شود!
-می دونم..درکت می کنم آذین جان ...عزیزم..عزیز دلم..من اومدم تا من و ببخشی..من و از بابام جدا فرض کنی..من اومدم خودم و... خود ِ واقعیم رو بهت نشون بدم..توی تمام این دو سال نتوستنم فراموشت کنم..نتونستم..و قدمی بهم نزدیک می شود باز هم..
حرفش را قطع می کنم و با بدنی که تمامش با شنیدن این حرف های نامربوط به لرزه افتاده نگاهش می کنم و بر سرش فر یاد می زنم: به من نزدیک نشو.. حالم از تو و پدرت بهم می خوره..پس فطرت..برو...گفتم همین الان از این جا گمشو..چرا نمی شنوی...این چرندیات و به من تحویل نده ..و دستم رو عصبی توی هوا تکان می دم و به حالت تهدید می گم:به خداوندیه خدا..اگه همین الان..از اینجا نری..زنگ میرنم به پلیس..
romangram.com | @romangram_com