#عروس_برف_پارت_148

ماشین را که نگه می دارد.. پیاده می شم .. به اهستگی ازش تشکر می کنم!

هنوز در رو نبسته بودم که صدای" آذیـن" گفتنش را می شنوم..

در را کمی باز می کنم و نگاهش می کنم:بلــه؟!

-ساعت 7 خودم میام دنبالت!

سری به نشانه ی منفی تکان می دم و می گم:نه..مرسی!خودم می تونم برگردم!مامانم الان نگرانیش دیگه برطرف شده!

اخم می کند و می گوید:ساعت 7 ..منتظرم باش!خدافظ!

شونه ای بالا می اندازم و در را می بندم!وقتی می گفت ساعت 7.. یعنی می امد!یعنی حرفش حرف بود و دوتا نمی شد!

"یعنی با مخالفتم مخالفت می کرد!"

از اینکه گاهی این همه بهم توجه می کرد لبخند به لب میارم!ولی کاشکی این توجه کردن ها همیشگی بود!

همیشگی بود.. و فقط برای من بود!

امروز چهارشنبه بود و فردا شب ،شب جشن بود!

با دیدن دکتر صامتی و زندی که کنار هم به سمت پذیرش حرکت می کنند و درست روبروی من هستند لبخند می زنم که در جوابش،از هر دو مرد ِ جوان، لبخند هم می بینم.

سلام و صبح بخیرم را هر دو دکتر با خوشرویی جواب می دهند و غزل هم در حالیکه خواب از چشمهای خسته اش می بارد به ارومی می گوید:بالاخره اومدی؟!

سری به نشانه تایید حرفش تکان می دهم و بعد از مکثی در حالیکه پشت میز قرار می گیرم نگاهی کوتاه به چهره اش می اندازم:اره .اگه می خوای بری..برو!من هستم!

ولی طولی نمی کشه که صدای دکتر زندی به گوش می رسه که غزل رو کار داره!

غزل که "اَهی "زیر لبی می گه به سمتشون میره! لبخندی می زنم و نگاهشون می کنم.مثل اینکه دکتر زندی ازش می خواد که پرونده ی اتاق بیمار 302 را یک بار دیگر کنترل کند!

اخم های غزل در هم می رود و به سمتم می اید..ولی زندی لبخند به لب دارد!

خنده ام می گیرد..انگار این دکتر زندی هم از سر به سر گذاشتن با غزل بدش نمی امد!


romangram.com | @romangram_com