#عروس_برف_پارت_147
به سمتش قدم بر می دارم!شک دارم که زنگ زده است یا نه!ولی خوشحال از اینکه امروز صبح را با دیدن لبخند یوسف شروع کرده ام روی صندلی ،با قلبی که پر تپش شده از این غافلگیریه شیرین و خواستنی،کنارش می نشینم!
بوی عطر خوشش تمام فضای جنسیس سیاه رنگش را پر کرده!
نفسی عمیق می کشم و می بینم که لبخند می زند و به سمتم نگاهی کوتاه می اندازد..
-ماشینت دیشب خراب شد اره؟!
اهی می کشم..
-اره..نمی دونم یه دفعه چش شد!امیر علی ام نگاه کرد ولی متوجه نشد..حالا گفتم امروز بیاد ببرش ببینه چش شده!
و بر می گردم سمتش و می گم:چطور اومدی دنبال من؟تو مگه امروز باید می اومدی بیمارستان؟!
لبخندی می زند و با شیطنت می گوید:بیمارستان..اووم!اره یه کار کوچیک داشتم!ولی خواستم خیال خاله راحت بشه...گفتم که خودم میام دنبالت!
-پس آژانس چی میشه!خیلی بد شد..
-نگران نباش..خودم زنگ زدم و کنسلش کردم..اول صبحی حواس پرت شدی ها!چند دقیقه ی پیش بهت گفتم که..
پشت چشمی نازک می کنم و می گم:گفتم شاید شوخی کردی...پس اون گیسوی دهن لق همه چیز و توضیح داده بود اره؟!
صدای خنده ی اروم و مردانه اش فضای ماشین را لحظه ای پر می کند..
-نه این بار و اشتباه کردی..امیر علی گفت!گفت که خودش بهت پیشنهاد داده با همون آژانس، فردا صبحم بیای..منم دیدم خاله زیادی نگرانت شده خیالش و راحت کردم گفتم که من میام دنبالت!پس آژانس و کنسل کردیم!
"پس بخاطر نگرانیه مامانم این کار رو کرده بود!
پوزخندی روی لبم می نشیند..چه خوش خیال بودم که فکر کردم همه چیز را از گیسو پرسیده و خودش خواسته که بیاد دنبالم! "
با کنایه می گم:خیلی خوبه که اینقدر نگران ِ نگرانیه خالت هستی!
سکوت می کند و حرف نمی زند!ضبط را روشن می کند و صدای موسیقی پخش می شود!
تا رسیدن به بیمارستان سکوت می کنم و به تبعیت از خود ِ یوسف ،حرف نمی زنم و به موزیک ملایمی که در حال پخش است گوش می دهم.
romangram.com | @romangram_com