#عروس_برف_پارت_146
سر خیابان آژانس شبانه روزی باز است!تا سر خیابان را همراهی ام می کند و وقتی سوار ماشین می شوم خیالش راحت می شود و می رود!
از راننده ی همان آژانسی که به همراهش به خانه امده ام ،می خواهم که فردا صبح ساعت 10 دقیقه به 6 جلوی ساختمان باشد و شماره ی مرد میانسالی که راننده بود را برای محض احتیاط می گیرم!
از این بی موقع خراب شدن ماشین حرصی می شوم و درب ساختمان رو باز می کنم!ساختمان توی سکوت فرو رفته و تمام ساکنین مطمئنا در خواب بودند!
وارد اسانسور می شم و با فکر اینکه باید فردا با آژانس به بیمارستان بروم کفری می شوم!
هر روز یه خبری می شد و امروز و سوژه ی امروزم،خراب شدن بی مورد و بی موقع ماشینم بود!
خوشبختانه هیچ پیغامی نداشتم و ان شب رو با ارامش می خوابم!
البته قبل از خواب یه امار هم به گیسو می دم که قرار شده فردا صبح رو با اژانس برم و به گلگیش برای نماندنم گوش می کنم و تماس را قطع می کنم.
با صدای زنگ ساعت از جام بلند می شم و سریع اماده ی رفتن به بیمارستان می شوم!صدای زنگ ایفون که بلند می شود بدون اینکه نگاهی به تصویر بیندازم فقط در را باز می کنم که مرد متوجه بیدار بودنم بشود.
نگاه اخر رو هم به خانه می اندازم و وقتی همه چیز را مرتب می بینم از ساختمان خارج می شم!
هوا هنوز کمی گرگ و میش است!و البته..مطبوع و خنک!
نفسی کوتاه و عمیق می کشم و سرم را که بلند می کنم با دیدن کسی که روبرویم ایستاده لحظه ای شوکه می شم!ولی وقتی لبخند پررنگ و مهربونش رو می بینم به حالت عادی بر می گردم و زبانم به کار می افتد!
-ســ ..لام.. یوسـف ..تو اینجا چکار می کنی ؟!
اولین بار است یوسف را..اینجا..جلوی ساختمان خانه ام..خانه ای که یوسف حتی یک بار هم به درونش قدم نگذاشته بود ، می بینم!
تعجب هم داشت..شوکه شدن هم داشت!
دست هایش را درون جیب شلوارش فرو برده!به نگاه متعجبم لبخند می زند: صبح دخترخاله هم به خیــر ..بیا بشین تو ماشین برات میگم!
نگاهی به ساعتم می اندازم که چیزی به 6 باقی نمانده! یاد راننده ی آژانس می افتم.
-آخه..آژانس!گفتم بیاد..نمی شه که..!
دستی بین موهایش می کشد:زنگ زدم کنسلش کردم..حالا بیا بشین.. و خودش ماشین را دور می زند وبعد از باز کردن در برای من، پشت فرمان قرار می گیرد.
romangram.com | @romangram_com