#عروس_برف_پارت_149

برای عوض کردن لباس هایم قدم بر می دارم که این بار صدای صامتی باعث می شه من توی جام بایستم!

خنده ام بیشتر از قبل می شود!درست شده ام مثل غزل..هر چه می خواهم از صامتی بیشتر فرار کنم ،بدتر است!

به سمتش می چرخم و پرسشگرانه نگاه می کنم به صورت اصلاح شده و موهای مرتب شانه زده اش!

دکتر ِ جوان ، با مهربانی حالم را می پرسد!

خیلی عادی ازش تشکر می کنم و می گم که خوبم دکتر!

وقتی می بیند منتظر نگاهش می کنم اشاره می کند که عمل ِ ساعت 9 ،با نیم ساعت تاخیر شروع می شود و این را فراموش نکنم و توی پرونده ی مریض اعمال کنم!

چشمی می گویم و بعد از لحظاتی ازش دور می شوم!ولی سنگینیه نگاهی را همچنان هم پای قدم هام ،حس می کنم!

در طول روز خبری از یوسف نمی شود و توی بیمارستان نمی بینمش!به ساعت که نگاه می کنم تازه 3 را نشان می دهد!

خسته از اتاق عمل بیرون می ایم و وارد اتاق 215 می شم و قبل از اینکه کمی به خودم و ذهن و بدنم استراحت بدهم وضعیت مریض را که صبح تحت عمل قرار گرفته بود چک می کنم!

همه چیزش نرمال بود و خطری تهدیدش نمی کرد!

دختر جوان هنوز هم چشم هایش را بسته و منظم نفس می کشد!لحظه ای دلم به حالش می سوزد! عمل سختی را پشت سر گذاشته بود و هنوز سنی نداشت برای گرفتار شدن به این بیماری!

تومور داشت!البته بیشترتومورهای استخوانی خوش خیم بودند و این ،یکی از شانس هایش شاید محسوب می شد!دختر که 22 سالش بیشتر نبود تومور"کیست استخوانی Simple bone cyst"داشت. ولی خوشبختانه عملش موفقیت امیز بود!

بعد از دقایقی از اتاق خارج می شم و برای استراحت کردن خودم را اماده می کنم.

**

با صدای زنگ گوشیم دست از نگاه کردن به پرونده بر می دارم و گوشیم رو از جیب روپوشم بیرون می کشم!

با دیدن اسم اذر موبایل رو به گوشم نزدیک می کنم!حال رامین را می پرسم و ازش می پرسم که تئاتر دیشب چطور بود؟!

با خوشحالی می گه که خیلی خوب بود و جای هممون رو خالی کرده بودند! بحث کشیده می شود به برنامه ی فردا شب.با هم در مورد فردا حرف می زنیم !ازم می پرسد که می خواهم برای من هم از ارایشگاه وقت بگیرد یا اینکه نه؟!

کمی فکر می کنم..برای ارایشگاه رفتن دو دل هستم..همین که دارم فکر می کنم چشمم به نوبخت می افتد که اراسته و مرتب درست مثل همیشه در سالن ،با غروری کاذب و همیشگی ،قدم می زند!


romangram.com | @romangram_com