#عروس_برف_پارت_124
-نمی دونم والا..انگار بردنش اتاق عمل...و به ارومی میگه:باید اوضاعش وخیم باشه..نمی دونی وقتی خانوادش اومدن اینجا چه خبر بود که..
پشت میز قرار می گیرم و می گم:درک می کنم..خیلی سخته!
**
برای اولین عمل که توی امروز تا دقایقی دیگر انجام می شد خودم را اماده می کنم..عملی که یوسف ِ من دکترش باشد.. حتما به خوبی و خوشی به اتمام می رسد..
به سمت اتاق عمل حرکت می کنم..نیمه های راه عظیمی هم بهم ملحق میشه و از اوضاع دکتر غفاری برام می گه!
ولی من با دیدن یوسف و باز هم دکتر نوبخت.. که کنارش ایستاده دیگر چیزی از حرفهای عظیمی را نمی شنوم!
نمی دانم چه حکمتی است که با هر بار دیدن این دو ..کنار هم...اب دهانم به سرعت خشک می شود و گلویم به همراه چشمهایم.. می سوزد!
سعی می کنم نسبت به هر دوشون بی اهمیت باشم و همراه با عظیمی بدون کوچکترین عکس العملی وارد اتاق عمل بشم!
امروز هیچ چیز نمی تواند حالم را تغییر بدهد...نمی تواند دگرگونم کند..حتی یوسف در کنار نوبخت خوش تیپ و زیبا!
نگاهی به صورت یوسف که با جدیت تمام مشغول انجام دادن یه سری کارها روی بیمار است می اندازم..
وقت هایی که اینطور جدی و پر از احساس مسئولیت می شود، دلم برای این همه جذابیتش ضعف می رود و دلم می خواهد که با بوسه ای به گونه هایش این خستگی را از تنش بیرون کنم..
اهی می کشم..
ولی این ها برایم شده یک خواب و خیال ...شاید هم..ارزو..
خواب و خیالی که دست یافتنش معلوم نیست که به حقیقت می رسد یا ...
از اینکه تمام تلاشش رو انجام می ده تا بیمار به بهترین نحو ممکن تحت عمل قرار بگیره توی دلم ستایشش می کنم..
تخصصش واقعا که برازنده اش بوده و.. هست!
خودم به شخصه خیلی از دکترها رو توی همین بیمارستان دیده بودم که کمترین توجه رو به بیمار خود می کنند...
ولی یوسف ِ من..از اول هم وظیفه شناس بود و هست!
romangram.com | @romangram_com