#عروس_برف_پارت_123

پاییز را با تمام خوبی و بدی هایش دوست داشتم...ولی عاشق برف و زمستان بودم..عاشق اون روزی بودم که برف می اومد و یوسف عشقش را کنار گوشم...در جان ِدلم..زمزمه می کرد..

من هنوزم عاشق تمام روزهای برفی بودم..می خواستم عروس برف هم باشم..با یوسف قرار گذاشته بودم که عروسیمان را در روزی برفی برگزار کند..همیشه به این حرفم می خندید و می گفت من از کجا بدونم اون روز برف میاد یا نه؟! و من اخم می کردم و خودم را برایش لوس می کردم.. می گفتم که باید بدانی...

من دلم یه عالمه برف و عشق با هم می خواست..

من حتی امروز هم..در چله ی تابستان..در کنار این افتاب داغ و سوزان تابستانی،دلم...برف می خواست...یوسف می خواست...عشق می خواست!

چقدر خاطرات خوب داشتم از زمستان...چقدر برف بازی..چقدر دنبال هم کردن روی برف ها..چقدر ادم برفی درست کردن...

تمام عکس ها را دارم..از ان روزها...عکس زیاد است..هر وقت که دلتنگ می شم..هر وقت که احتیاج دارم برای ادامه ی زندگیم نفس بکشم ...تمامی عکس ها را دوباره و سه باره به تماشا می نشینم..

عکس هایی که تمامشان طعم زندگی می دهند..عکس هایی که بوی عشق می دهند...

ماشین را گوشه ای پارک می کنم و با تانی ازش خارج میشم..

نمی دانم که چرا امروز دلم..این همه اروزهای شیرین و شاید دست نیافتنی گذشته را طلب می کرد..نمی دانم..

فقط می دانم که امروز...برخلاف روزهای دیگر...هیچ چیز مانع این خوشحالی که ناگهانی بهم غلبه کرده ،نمی شود.هیچ چیز مانع نمی شود..

عینک افتابی و مارکم را از روی صورتم بر می دارم و وارد بخش می شوم...

وارد اسانسور می شم و دکمه ی طبقه ی 2 رو میزنم..بعد از لحظاتی اسانسور که می ایسته به خودم میام و ازش خارج می شم..

با دیدن گروهی از بچه ها که جلوی میز تجمع کرده اند به قدم هام سرعت میدم!

اول صبحی حتما خبر مهمی بود که اینجور همگی کنار هم ایستاده بودند!

با چندتاییشون سلام می کنم و از عظیمی هم که ایستاده بینشون سوال می کنم که اول صبحی چی شده ؟

تاسف از نگاه تمامشان پیداست...

عظیمی سری تکان میده و می گه: چیزی نیست..اینا بزرگش می کنن...دکتر غفاری..توی اتاقش مریض داشته که انگار سکته کرده...دیگه بخش رو گذاشته بودن روی سرشون..نمی دونی که..

نفس حبس شده ام رو ازاد می کنم و با تاسف می گم؟: اخی بنده خدا..حالا الان چطوره؟!


romangram.com | @romangram_com