#عروس_برف_پارت_122

خندم که تموم می شه فوری می گه:حرفم خنده داشت؟!

نگاهی عاقل اندرسفیه بهش می اندازم...

-می خوای بگی که خنده نداشت؟!

شونه ای بالا می اندازه و بی تفاوت می شه:نه که نداشت...

سرم رو می چرخونم و به کارم مشغول می شم...وقتی خودش عمق مسئله رو درک نمی کنه ، پس لازم نیست که من براش شفاف سازی کنم...بهش بگم که حتی اگر خودش هم نمی خواسته که بیاد کمکم نباید این رو به زبان می اورد!نباید..

دونه دونه فنجون ها رو درون سینیه مخصوص چای می چینم و همین که میام بلندش کنم..با ضربه ی اروم یوسف به کنار میرم و می بینم که سینی به دست،لبخند به لب، بعد از چند لحظه از اشپزخانه خارج می شه...

بی اراده لبخندی می زنم و به کابینت ها تکیه می دم!

عجب پسر حرف گوش کنی بود این پسر...و برای یوسف خیالی و حرف گوش کنم دهن کجی می کنم!

از اینکه ریختن چای ها رو به نفع خودش تمام کرده بود چشمهایم تا جایی که دیگر اندازه نداشت، از تعجب گرد می شه..و بعدش خندم می گیره از دست این کارهای بچه گانه اش...

یعنی یوسف ِ من... بچه هم می شد گاهی؟!

همه می خوردن و الکی و شاید هم برای دلخوشیه یوسف از چای خوش رنگی که ریخته بود تعریف و تمجید می کردن.. و من فقط لبخند می زدم..

وقتی نگاهش سمت من کشیده میشه با چشمهایم برایش خط و نشان می کشم و اون..خیلی ریلکس و اروم مشغول نوشیدن چای خودش می شود!و با چشم و ابرو به چای من هم اشاره می کنه که مشغول بشوم...

می خندم..از ته دل لبخند می زنم...

داشت با این کارهایش منت می کشید...داشت ارامم می کرد!ولی مگر من طوفانی هم می شدم از دستش؟!

نمی داسنت که..طوفان من به ساعت نرسیده فروکش می کرد...عشقش ارامم می کرد.. عشقش بود که در این سه سال هنوزم نفس می کشیدم و بعد از مرگ پدرم، هنوز دوام اورده بودم..عشق ِ یوسف بود که با من و قلبم عجین شده بود..

خاله اینا اخر شب به خونه ی خودشون بر می گردن و اصرار های مامان برای موندنشان افاقه ای نمی کند..

به ساعت که نگاهمی کنم 1 نیمه شب را نشان می دهد!خمیازه ای می کشم و از اینکه به خانه ی خودم برم انصراف می دهم و شب را در کنار مامان به صبح می رسانم و 7 صبح در حالیکه همه دو رهم صبحانه می خوریم از خانه به سمت بیمارستان بیرون می زنم..

هفته ی دیگر تابستان هم تمام می شد و پاییز شروع...


romangram.com | @romangram_com