#عروس_برف_پارت_125

عمل بعد از 2 ساعت سرپا ایستادن تمام پرسنل و دکتر ها به اتمام می رسد!

پاهایم از زور درد و زیادی ایستادن خشک شده بودند..می دانستم که باید ورزش کردن را باز هم شروع کنم تا بتوانم به خوبی کارم را ادامه بدهم..

وقتی که از اتاق عمل خارج می شم ساعت از وقت ناهار هم گذشته!

هنوز چند قدمی از اتاق عمل دور نشده بودم که..با قرار گرفتن دستی دور بازوم،به خودم میام و سریع برمی گردم و می بینم که یوسف در گان پزشکی کنارم ایستاده..

دستش رو از دور بازوم، ارام ارام شل می کنه و می گه:صبر کن...باهات کار دارم!

با تعجب نگاش می کنم و می گم:با مــن؟!

ماسک را از روی صورتش کمی به سمت پایین می کشد و می گوید:اره...صبر کن الان میام! و دوباره با قدم هایی بلند به سمت اتاق عمل حرکت می کند!

کناری می ایستم و منتظر یوسف می مانم و وقتی عظیمی ازم می خواد که برای ناهار بریم پایین... بهش می گم که فعلا میلی به ناهار ندارم و اون هم به تنهایی میره!

با دیدن یوسف که به سمتم قدم بر میدارد تکیه ام را از دیوار می گیرم و دست هایم رو توی جیب روپوشم فرو می برم.

در حالیکه بهم نزدیکتر می شه می گه:زیاد که منتظر نذاشتمت؟!

سری تکان میدم و زمزمه می کنم:من به انتظار کشیدن عادت کردم!و نگاهی به صورتش می کنم و می گم:چکارم داشتی؟!

اخمی نمادین به چهره اش می اورد و می گوید:یعنی انقدر عجله داری ؟

و دستش را به ارامی پشت کمرم می گذارد :اول بریم ناهار بخوریم...بعدش بهت می گم خانـــوم!

از "خانــوم "گفتن کشیده و پر از مهرش،ته دلم ضعف می رود و بی اراده رامش می شوم..و هم گام با یوسف سالن عریض را جا می گذارم!

صندلی را اول برای من به عقب می کشد و بعد از نشستن من،خودش هم روبرویم می نشیند!

می دانم که چند جفت چشم کنجکاو بدجوری از بدو ورود به سالن غذاخوری تمام حرکاتمان را دنبال می کنند.

دستم رو روی میز درون هم قلاب می کنم و می گم:یوسف...نمی خوای بهم بگی چکارم داری؟!

به صندلی تکیه می ده و می گه:تو که اینقدر عجول نبودی؟!


romangram.com | @romangram_com