#عروس_برف_پارت_119
برای رفتن قدمی برمی دارم که فوری دستش رو دور بازوم حلقه می کنه و به موندن مجبورم می کنه..
با کلافگی چشمهام رو باز و بسته می کنم و دستم رو از حلقه ی دستش بیرون می کشم و می گم:حرفاتون و شنیدم...چشم...و با پوزخندی می گم:دیگه کار امروزم و تکرار نمی کنم و مزاحم استراحتتون نمی شم...خوبه دکتر؟!دیگه صدام رو بالا نمیبرم و به زور نمی بوسمتون؟و توی چشمهاش خیره می شم!دیگه توی بیمارستان مزاحمتون نمیشم که کسی فکرای ناجور بکنه در موردتون..
بهم نزدیک میشه و با ناراحتی می گه:بس کن اذین...بس کن!من امروز...عصبی بودم..ناراحت بودم..یه غلطی کردم...بابت اتفاقات عذر می خوام...ول می کنی یا نه...می خوای ادامه بدی؟می خوای هم خودت و عذاب بدی و هم منو؟
همین که ازم عذر خواسته بود..همین که فهمیده بود اشتباه کرده...خودش خوب بود!ولی من حتی با این عذرخواهی هم دلم صاف نمی شد...
پوزخند میزنم..به این که بعد از گذشت چند ساعت چقدر اروم شده بود و می خواست که من هم بی خیال بشم...بی خیال کاری که امروز با من کرده بود بشم!
-عذرخواهی هیچ دردی رو دوا نمی کنه دکتر مهرگان...از زمان بچه بودنمون خیلی سال می گذره...دیگه به اون اسونی ها نیست که بشه کسی رو بخشید!میشه؟!
کلافه ست و نگاهش سردرگمه..نگاهم روی گونه ی راستش ثابت می مونه...چقدر خوب بود که دستهام سنگین نبود تا جای کشیده ام روی صورتش نقش ببنده..چقدر بد بود که من برای این کشیده عذاب وجدان نداشتم!
وقتی جوابم رو نمی ده ، من هم سکوت می کنم و ازش دور میشم..
ازم خواست که ببخشمش ...ازم خواست که تموم کنم این کارا رو..ولی اون خودش بود که شروع کرده بود!خودش شروع کننده ی این بازی بود!
دو روز از ماجرای دعوای بین من و یوسف می گذشت و رابطه ی بینمون شکراب تر از قبل شده بود و هیچ کدوم قصد بهتر کردن اوضاع رو نداشتیم..
یعنی یوسف خواست..ولی من بودم که نخواستم!
غروروم اونقدر جریحه دار شده بود که به این راحتی ها دست بردار نبودم!یوسف تهمت زده بود..یوسف به ناحق قضاوت کرده بود..عصبی بود؟باشه...نباید می گفت..نباید ...
من به خودم اطمینان داشتم..من اگر محبوب دکتر مظاهر شده بودم...اگر صامتی بهم لطف داشت و اگر رسولی مسئول بخش، همیشه باهام حال و احوال می کرد،تقصیری نداشتم..چون تا جایی که می تونستم با همه خوب برخورد می کردم و هیچ بدی از خودم به جای نمی گذاشتم!
آهی می کشم و توی جام برای بار نمی دونم چندم غلت میزنم..بی خوابی بدجور به سرم زده بود و خواب رو از چشمهام دور کرده بود..
گاهی حسرت یه خواب اروم به دلم می موند ..خوابی که قبلش بی هیچ فکر و دغدغه ای گذشته باشه..خوابی که توش پر ازترس و نگرانی از زمان حال و آینده ام نداشته باشم..
اونقدر به گذشته و روزهای تلخی که گذرونده بودم فکر می کنم که بازم مثل خیلی از شب هایی که به صبح رسونده بود با صورتی خیس از اشک به خواب میرم!
نیمه های شب با هراس و وحشت از خواب می پرم..
تپش قلبم اونقدر زیاده که گوشم رو کر می کنه...دستم رو روی قفسه ی سینم که با شدت بالا و پایین میشه فشار میدم..
romangram.com | @romangram_com