#عروس_برف_پارت_118

در طول عمل تا جایی که تونستم و امکان داشت از نگاه کردن بهش پرهیز می کردم و خودم رو دلداری می دادم که این عمل هم خیلی زود تموم می شه!ولی انگار عقربه های ساعت نمی خواستند حرکت بکنن و بیشتر از قبل عصبیم می کردن!

هیمن که عمل تموم شد دیگه بیشتر از این صبر نکردم و کارهای کوچیکی که مربوط به خودم بود رو هم سریع انجام دادم و از اتاق خراج شدم!

هنوز از درب اصلی خارج نشده بودم که با شنیدن اسمم توسط یوسف توی جام خشکم زد!

-خانوم سعـادت؟!

حتی برنگشتم که ببینم چی می خواد بگه یا چکارم داره!اونقدر صبر کردم تا وقتی که خودش اومد و شونه به شونه ام ایستاد!

با لجبازیه تمام هنوزم به در سفید رنگ و بزرگ روبروم چشم دوخته بودم!

بعد از دقایقی به حرف اومد:خانوم سعادت،با شما بودما؟!

سرد و جدی گفتم:بله..شنیدم.بفرمایید دکتر؟!

و باز هم بهش نگاه نکردم!

با حرص اومد و درست روبروم و توی یک قدمیم ایستاد و نگاه عصبیش رو بهم دوخت!

توی مردمک های چشمش پر از رگه های خونی و قرمز رنگ بود و من دلــم، به راستی که ضعف می رفت برای حالت این چشمها..

آه می کشم...چقدر انتظار کشیده بودم که بازم برگرده پیشم و از نزدیک حسش کنم و ببینمش، ولی حالا...می خواستم حتی از این نگاه دوستداشتنی هم فرار کنم!

نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و به دستهام که از استرس توی هم زنجیر شده بودن دوختم!

-ببین آذیــن..من..

بی اراده سرم رو بلند می کنم .. با ناراحتی می گم:سعادتم جناب مهرگان...سعادت !و پوزخندی تحویلش میدم!!

عصبی دست می کشه بین موهاش و کلافه مکثی می کنه و انگار از حرفی که می خواست بزنه منصرف می شه و به سردی می گه:خب!ببین سعادت..اینجا بیمارستانه..من... من نمی خوام که کسی از رابطه ی ما خبر داشته باشه... یعنی بهتره که مسائل شخصیمون با زندیگمون قاطی نشن..ببین...

نگاه خشک و جدیم رو بلند می کنم و توی صورتش به حرکت در میارم ...

دستم رو به نشانه ی سکوتش کمی بالا میارم و وسط حرفش می پرم : اینارو اومدین به من بگین؟!و با ناراحتی سری براش تکون می دم ..


romangram.com | @romangram_com