#عروس_برف_پارت_120

اشک هام از صحنه هایی که دیدم بی اراده گونه هام رو خیس می کنن...

حاضر بودم بمیرم و دیگه اون روزها برام تکرار نشه..

حاضر بودم بمیرم و دیگه نبینم که روز عقدمه و می خوام عروس مهندسی چون "نیما احتشام " بشم..عروس خانواده ی احتشام شدن درست مثل مرگ ی همراه با زجر بود..حاضر بودم جونم رو بدم و اون صحنه ی تلخ بله گفتنم رو در حالیکه صورت پدرم پر از لبخنده ست و داره برامون کف میزنه رو توی خواب هم نبینم..

اشک می ریزم و هق هق می کنم..این کابوس های تلخ حتی موقع خواب هم دست از سرم برنمیدارن و عذابم می دن...

کدوم عروسی بود که از لباس سفید تنش بیزار باشه...

من بودم..بیزار بودم از اینکه دارم عروس مردی میشم که هیچ حسی بهش ندارم..عروس مردی بشم که قلبی نمی تونم بهش هدیه بدم!

ولی چجوری می تونستم جلوی خواسته ی پدرم بایستم و بگم من اونی که تو توی انتخابش شکی هم نداری رو می خوام رد کنم؟چجوری بهش می گفتم که به انتخاب تو شک دارم و انتخاب خودم رو بهتر از تو می دونم؟چجوری بهش می گفتم که دو سال از زمان عاشق شدنم می گذره و تو بی خبری؟

اشک میریزم...

مگه من چیزی رو از بابا پنهان می کردم؟مگه چیزی بود که من به بابا نگم؟مگه توی اون همه حرفهای و دلتنگی های شبانه برای بابا از همه چیز و همه کس نمی گفتم؟مگه همیشه محرمم نبود؟

اشتباه از من بود...من بودم که یوسف رو پنهان کردم..می ترسیدم عشقم اشکار بشه...از دست بدمش..از بچگی توی ذهنمون جا انداخته بودن...جا انداخته بودن که عشق وقتی اشکار میشه از بین میره...وقتی همه می فهمن مخالف پیدا میکنه.می ترسیدم مخالفت کنن باهامون و بگن داغین..جوونین..هنوز حالیتون نیست..

و من چقدر ساده و ابله بودم..اشک می ریزم بخاطر این همه ابله بودن..چقدر خام بودم و جوونی کرده بودم..اشک می ریزم برای اون همه روزهایی که از دست داده بودم..

هق هق می کنم..و بابام رو صدا می زنم..دلم برای معصومیت نگاه هاش تنگ شده..دلم برای لبخندهای قشنگ و پدرانه اش تنگ شده...وقتی با شوق و ذوق تعریف می کرد که من عروس خانواده احتشام بشم می شم خوشبخت ترین دختر دنیا..

وقتی با خوشحالی و ذوق پدرانه اش می گفت که نیما پسر سالم و خوبیه..می گفت که مثل پدرش مِرده...نون حلال خورده...

نفسم از زور گریه بند میاد...ولی بازم اشک میریزم..

اونا نامرد بودن!اونا نامردی کردن..به ما و خانوادمون نامردی کردن و ضربه زدن...از پشت خنجر زدن و شدن قاتل پدرم و زندگیه هممون!و منم..باهاشون شریک بودم..منی که بله دادم ..با قاتل پدرم شریک بودم!

اونا در کمتر از 9 ماه کار خودشون رو کردن...برنامه هاشون دقیق و حساب شده بود و به موقع فلنگ رو بستن و یه شرکت ورشکسته رو برامون باقی گذاشتن و یه مشت طلبکار...و یه پدری که قلبش مریضه!

قلبی که دوام نیاورد و از کار افتاد!

پدرم دق کرد...اره اونا دقش دادن..ازم عذرخواهی می کرد...روزی صد بار می گفت که اون باعث شده..می گفت که اون باعثش شده که من اول جوونیم شکست بخورم و خودش رو لعن و نفرین می کرد..فقط خودش رو..حتی اونقدر جوانمرد بود که یک بار نشد خانواده ی شوم احتشام رو لعن کنه!یه بار نشد بگه اونا...فقط گفت خودش!گفت که اون گول خورده بود و ما رو هم با خودش سوزونده...


romangram.com | @romangram_com