#عروس_برف_پارت_115
ولی فایده ای نداره...هیچ فایده ای نداره...زیر لب زمزمه می کنم:اه... لعنتی..لعنتی...و بازهم لبهام رو پاک می کنم..
ولی طولی نمی کشه که با عجز تمام احساس می کنم که نه تنها لبهام،بلکه تمام بدنم عطر یوسف رو گرفته..یوسفی که انگار دیگه یوسف من نیست!و این بدترین چیزی می تونه باشه که امکان داره..
و با غم،اروم برای خودم زمزمه می کنم:راست می گفت که تغییر کرده و منه احمق،هنوزم با خیالات خودم خوش بودم و می گفتم که زود بر می گرده پیشم...ولی..
صدای آذین آذین ِ.. غزل که چسبیده بود به در و داشت صدام می کرد متوجهم می کنه..
اونقدر ناراحتم که دلم می خواد ساعت ها همین جا بشینم و هیچ کس کاری به کارم نداشته باشه..ولی با این فکر که هنوز توی بیمارستانم و هنوز تا فردا خیلی راه باقی مونده بازم سد اشک هام می شکنن و قطرات ریز و درشت اشک هام می ریزن..
به زور از جام بلند می شم و به سمت روشویی میرم.
با دیدن قیافه ی خودم توی اینه ی روشویی پوزخندی کج روی لبهام جا می گیره...
چشمهای قرمز و متورم شده ام همه چیز رو به راحتی بیان می کنن!نگاهم به لبهام می افته و بازم اشک توی چشمهام حلقه می زنه...
لبهایی که تا چند دقیقه یپیش اسر لبهای مردی بود که عاشقانه می پرستیدمش،ولی این بوسه..این بوسیدن های مردم،بوسه های مرد خواستنیه من،قلبم رو به درد اورده بود...
آه..یوسف..داشت تنبیهم می کرد!به بدترین نحو ممکن،ولی به چه جرمی؟به جرم کاری که نکرده بودم و اون،فقط پیش خودش.. توی تصورات خودش..خیال کرده بود و، مـن،شده بودم قربانیه تفکراتش؟!
ولی من،بهش سیلی زده بودم!به یوسف...به مردی که عاشقش بودم..خواهانش بودم و هنوزم قلبم براش می تپید سیلی زده بودم و اون،فقط نگاهم کرده بود...نگاهم کرده بود و لحظه ی اخر پر التماس و پر بهت صدام زده بود..
فهمیده بود که چقدر بهم فشار اورده و من زیر این فشارها لــه شده بودم..داغون شده بودم..
صورتم رو زیر شیر اب می برم و با اب خنک می شورم...می شورم تا این گرمایی که پوستم رو می سوزونه کم بشه...تا اروم بشه...تا این اب سرد ،اتیش وجودم رو خاموش کنه..
چند دقیقه بعد در حالیکه زیر رگبار سوال های غزل راهرو رو به انتها می رسونم ،پشت میز، روی صندلی می نشینم..
پوزخند روی لبم از بین نمی ره که هیچ،پررنگتر هم میشه!بنده خدا غزل که فکر می کرد بازم یاد بابام افتاده بودم و داشتم براش اشک می ریختم..و بیچاره من که ...
با بی حالیه تمام سر عمل بعدیه صامتی هم میرم و در حالیکه ساعت از نیمه شب هم گذشته به همراه غزل از اتاق عمل خارح می شیم!
غزل که خمیازه می کشه ،با لبخند می گه:من که الان میرم خونه و یه دوش می گیرم و حسابی استراحت می کنم..
با شنیدن اسم استراحت بی اراده پوزخند می شینه رو لبم و یاد خودم و یوسف می افتم!
romangram.com | @romangram_com