#عروس_برف_پارت_116
وقتی صامتی ازم پرسید که خوب استراحت کردم یا نه؟در جوابش فقط لبخند زدم..لبخندی که تلخیش رو قطعا فقط من می فهمیدم و شاید هم یوسف!
ولی صامتی،برق خوشحالی توی نگاهش دیده شد..اونقدر به من لطف داشت که حتی با استراحت کردن من هم خوشحال می شد..و اونوقت یوسف!
از چند ساعت پیش که اون اتفاق افتاد هنوزم توی بخش ندیدمش وشاید، از این بابت کمی خوشحال هم بودم!
با کاری که کرد روحم و عذاب داد و دلم رو لرزوند..من این یوسف سرکش و بی احساس رو نمی خواستم...یوسفی که قصد تنبه کردنم داشت رو،نه.. نمی خواستم!دلم هوای یوسف مهربون و اروم خودم رو کرده بود و ...
یوسفی که کمتر از "جانم" به زبون نمی اورد و حتی توی حرف زدنش هم دقت می کرد که چیزی رو برخلاف خواسته های من به زبان نیاره..حالا ،همون یوسف...صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود...تغییر ی که اصلا دلپذیر نبود..تغییراتی که من حتی با دیدنشون، باز هم می دیدم که قلبم بی رحمانه برای یوسف میزنه...و این یعنی باخت!
با شنیدن اسمم از زبون غزل برمی گردم سمتش که فوری می گه:کجایی تو دختر؟امروز تو حال خودت نبودی ها؟چیزی شده؟!
سری تکون می دم و می گم:نه..چیزی نیست!یکم خسته ام فقط..
دستش رو برای لحظه ای دور شونه هام حلقه می کنه و به شوخی گونم رو کوتاه می بوسه و می گه:بیا...خودم خستگیت رو برطرف کردم!خوبه؟
لبخندی می زنم و به چشمهای پر از شیطنتش نگاه می کنم و می گم:چقدر خوبه که تو هستی غزل...وگرنه من یکی که توی این بیمارستان دق می کردم!
اخمی جمع می کنه و می گه:خدا نکنه..و ازم کمی دور می شه و می گه:خب دیگه...تو برو..منم برم لباس هام و در بیارم و تا کسی جلوم نگرفته فلنگ و ببندم ،برم...و چشمکی بهم می زنه..
می خندم:باشه عزیزم..برو!من میرم توی بخش ،خواستی بیا اونجا!
سر پیچ راهرو ازم جدا می شه و من به سمت جایگاه همیشگیمون حرکت می کنم.
با دیدن کریمی که درحال ماساژ دادن پاهاش بود لبخندی می زنم:خسته نباشین خانوم...
نگاهی خسته به صورتم می اندازه و می گه:از خستگی نگو که...کلی درد دارم!پاهام دیگه واقعا کشش نداره..خواستم مرخصی هم بگیرم که ماشا...باید از 6 روز جلوتر وقت بگیری تا دکتر مظاهر رو ملاقات کنی دیگه..
روی یکی از صندلی ها نزدیکش می نشینم و می گم:دکتر مظاهر که اصلا امروز نبود تو بیمارستان.. خودشم رفته مرخصی!
کریمی خنده ی کوتاهی می کنه :اره دیگه..منم سهام دار بیمارستان بودم همین بود..و بازم مشغول ماساژ دادن پاهاش می شه...
به پرونده هایی که روی میز پخش شده بود نگاهی می اندازم و بعد از دقایقی از روی کنجکاوی از عظیمی سوال می پرسم: خانوم عظیمی ،این پرونده ها برای چی اینجاست!؟
کلافه اهی می کشه:می بینی تروخدا..همینه دیگه...رفتم بایگانی و این پرونده ها رو در اوردم...حالا که اومدم می بینم دکتر نوبخت گذاشته رفته!و با حرص اروم می گه:این زن یه چیزیش شده...نمی تونست که بگه برای فردا می خواد تا من شبی اینهمه دنبال این پرونده های عتیقه نگردم!
romangram.com | @romangram_com