#عروس_برف_پارت_114

یه قدم بلند به عقب میره و تازه چشمهاش رو باز می کنه...

اشک هام همینطور صورتم رو خیس می کنن ... تمام بند بند وجودم به لرزه در اومده..

یوسف ،انگار تازه متوجه موقعیت میشه ...اروم و ، پر از بهت دست می کشه به لبهاش... به چشمهای اشکیم نگاه می کنه...

اشک هام می ریزن ولی پوزخند می زنم و یه قدم به سمتش برمی دارم و اینبار توی یه حرکت سریع و پر حرص،توی اون بهتی که دچارش شده،غافلگیرش می کنم و محکم به صورتش سیلی می زنم ...

کمی طول می کشه که هر دومون بفهمیم چی شده و من چکار کردم ولی من،خیره بهش،با صدایی پر از بغض و کینه می گم:خیلی پستی یوسف ... خیلی..و نگاهی اشکی و پر نفرت بهش میندازم ..

دستش رو میزاره روی جایی که سیلی زدم و سرد نگاهم می کنه..

سری از روی تاسف براش تکون میدم و با قدم های بلند، در حالیکه هنوز اشک هام تند تند صورتم رو خیس می کنن ازش دور میشم..و می شنوم که اروم و پر التماس صدام می کنه..

ولی من بی توجه بهش،باهمون صورت اشکی از اتاق می زنم بیرون و در رو محکم می کوبم بهم!

همین طور که صورتم پی در پی خیس می شه به سمت سرویس بهداشتی حرکت می کنم...

به اطرافم هیچ توجهی ندارم و فقط راه خودم رو می رم ،که دستم از پشت توی حلقه ی دستی قرار می گیره و باعث میشه که سرجام بایستم.

بر می گردم و با دیدن صورت پر تعجب غزل ،دستم رو محکم از دستش بیرون می کشم و چند قدمی که تا سرویس بهداشتی مونده رو تند تند طی می کنم و بعد از وارد شدن توی سرویس، در رو پشت سرم قفل می کنم و می زارم که هق هقم ازاد بشه و بیشتر از این ها خفم نکنه.

به حال و روز خودم اشک می ریزم و می لرزم...

از اون سیلی که به صورتش زدم،تمام وجودم می لرزه...از اون بوسه هایی که پاسخ داده بودم بدنم گاهی می لرزه و گاهی گـُر می گیره و گرم میشه....

گاهی از اون دادهایی که سرش زده بودم ،گوشه ای از دلم خوشحال میشه و گاهی هم اشک می ریزم...نه من...نه یوسف... هیچ وقت با این صدای بلند با هم حرف نزده بودیم..اره..هیچ وقت من به صورتش سیلی نزده بودم.. و اون هیچ وقت من و اینطور تنبیه نکرده بود!تنبیه نکرده بود...

اونقدر از بغض گلوم درد گرفته که حس می کنم گلوم باد کرده...دستم رو روی گلوم فشار میدم و اشک ریزان ،همونجا روی زمین چمباتمبه می زنم ...

به این حال و روز خودم تاسف می خورم و گریه می کنم...زار می زنم، ولی بازم..نگاه پر بهت یوسف لحظه به لحظه پشت پلک های بسته ام جون می گیره و بزرگ و بزرگتر می شه ...

یاد بوسیدنش انگار اتیش به تمام وجودم میزنه..بدنم گرم میشه و جای جای صورتم شروع به سوختن می کنه..

اشک هام و پس می زنم و با پشت دستم،پر حرص...پر از تشویش ، محکم و پی در پی، چند بار لبهام رو پاک می کنم..


romangram.com | @romangram_com