#آرامش_غربت_پارت_570

معنی جملشو درک نکردم ، اما سعی هم نکردم خودمو درگیرش کنم...بعد از ناهار مازیارو بیرون کرد تا به من برسه...

منو نشوند رو صندلی و مشغول آرایش کردنم شد...همه موهامو فر کرد و ریخت دورم و نصفشو بالای سرم جمع کرد...میخواست آرایش غلیظ کنه که مخالفت کردم...با اینکه ملیح و دخترونه آرایشم کرد اما خیلی متفاوت تر از قبل شده بودم...

از دیدن خودم اشک تو چشام جمع شده بود که فریبا جون گفت:

ـ گریه کنی همینو ( بورس) میکنم تو حلقت!

خندیدم و گفتم:

ـ باشه غلط کردم...

فریبا جون ـ بلند شو تورو هم سرت کنم...

حوصله مخالفت نداشتم...خودمو سپردم دست سرنوشت و سعی کردم تپش قلبمو کنترل کنم...

ساعت 6 بود...فریبا جونم آماده شد...قرار شد سالار و ارام فریبا جونو ببرن ، مازیارم بیاد دنبال من...دلم از همه روزا بیشتر گرفته بود...

مازیار با دیدنم سوتی کشید و گفت:

ـ خــوش به حال آرمین...!

با تشر گفتم:

ـ بیژور اسم اون نکبتو جلوی من نیار الان آرایشم خراب میشه!


romangram.com | @romangram_com