#آرامش_غربت_پارت_571

با این حرفم غش غش خندید و گفت:

ـ دیــوونه تو خیلی ترسویی! اگه نیاد خودم یه شوهر خوب برات پیدا میکنم!

تهِ دلم لرزید از لفظ " اگه نیاد..."

باهم رفتیم جایی که مازیار تدارک دیده بود...با دیدن خونه سریع شناختمش!

با اخم گفتم:

ـ دیــونه رفتی خونه ی سالار اینا؟ الان مامان باباشم اونجان ، مامان بابای آرامم اونجان! ای خدا من از دست تو چیکار کنم!

مازیار ـ هرچی بیشتر باشن بهتره! آرمین باورش میشه...

با بغضی که از صبح نگهش داشته بودم تا تبدیل به گریه نشه داد زدم:

ـ اصلا از کجا معلوم که میاد!؟

ماشین ساکت شد...مازیار چیزی نگفت...

من ـ دیدی گفتم؟!

مازیار ـ بیتا به من اعتماد کن! تو فقط بیا...

من ـ قبول کردم ، مجبورم پاشم وایسم!


romangram.com | @romangram_com