#آرامش_غربت_پارت_569

باهم رفتیم تو اتاقش...همینطور که موهامو خشک میکردم چشمم افتاد به یه لباس عروس خــوشگل!

مدلش قدیمی بود ، اما خیلی ظریف بود...پوشیده ی پوشیده بود اما سر شونه هاش لخت بود ، آستیناشم توری و بلند بود و دامنشم بلند بود...یه جفت کفش پاشنه بلندم کنار لباس گذاشته بود...

با بهت گفتم:

ـ این برای منه؟!

فریبا جون سری تکون داد و گفت:

ـ آره...

مخالفت کردم:

ـ نه من نمی پوشمش...من که واقعا قرار نیست عروس بشم...من...

فریبا جون با اخم گفت:

ـ بپوشش...به حرفم گوش کن واسه یه بارم که شده...

من ـ ولی...

با بغض نگاش کردم که گفت:

ـ بغض نباش! تو امشب بخوای نخوای عروس میشی!


romangram.com | @romangram_com