#آرامش_غربت_پارت_554

مازیار لبخندی زد و گفت:

ـ باشه!

و خیلی سریع لبخندش محو شد و خیلی جدی زل زد تو چشام و گفت:

ـ با من ازدواج کن!!!

با چشمای گرد شده از تعجب و صورت سرخ شده از خجالت و عصبانیت ، ناخودآگاه یکی زدم تو گوشش و گفتم:

ـ چــی؟! چطور به خودت اجازه میدی؟!

مازیار دستشو گذاشت رو گونه اش و با چهره ای درهم گفت:

ـ اخخ! دختر آروم باش صبر کن برات توضیح بدم بعد بزن بی انصاف!

با اخم گفتم:

ـ خب بگو! می شنوم!

مازیار ـ حالا لازم نیست همین الان باهام ازدواج کنی که!

با اخم و جیغ گفتم:

ـ مــازیــار! توضیح بده ببینم من کاملا گیج شدم!


romangram.com | @romangram_com