#آرامش_غربت_پارت_555
مازیار ـ باشه باشه آروم باش! نفس عمیــق!
نفس عمیقی کشیدم ولی هنوز آروم نشده بودم...پیشنهادش خیلی غیر منتظره بود!
مازیار ـ مگه تو عاشق آرمین نیستی؟!
من ـ چرا..!
مازیار ـ خب اون اشتباه کرده! تو باید یه فرصت دیگه بهش بدی! و البته یه تلنگر بهش بزنی تا به احساسش پی ببره!
من ـ با ازدواج کردن با تو؟! نه این بی انصافیه!
مازیار ـ ببین ، قرار نیست که واقعا ما باهم ازدواج کنیم!
با ناله سرمو بین دستام گرفتم و گفتم:
ـ وای پس چی؟!
مازیار ـ ما نمیتونیم همین الان دست به کار شیم! باید بین تو و آرمین دو هفته وقفه بیوفته تا کاملا دلتنگت بشه! وقتی دلتنگت شد ، مجبور میشه ازت سراغ بگیره! و بالاخره میشنوه که ما قراره باهم ازدواج کنیم!
من ـ اینطوری میذاره میره مازیار!
مازیار ـ نمیره! اون عذاب وجدان داره که غرورتو خدشه دار کرده! فقط کافیه که به خودش بیاد...اون فکر میکنه تو واسه ی همیشه مال خودشی ، ولی وقتی این شرایطو ببینه مجبور میشه جلوشو بگیره! دلیل ازدواج من با تو اینه که من میگم میتونم خوشبختت کنم ، و هم خودم از تنهایی در بیام!
با اعتراض گفتم:
romangram.com | @romangram_com