#آرامش_غربت_پارت_553
ـ ویـتا با من قهره؟!
و این جمله منو آتیش می زد...حس بدی داشتم...
با فشاری که به دستم وارد شد نگاهمو از آرمین و سام گرفتم و کنارمو نگاه کردم...مازیار بود...
مازیار ـ بیا بریم یکم دور تر از اینا کارت دارم...
سری تکون دادم و باهاش همراه شدم...مازیار خیلی جدی شده بود...داشتیم خیلی دور تر می رفتیم...
با نگرانی گفتم:
ـ خیلی داریم دور میشیما...
مازیار ـ نباید کسی بفهمه....
من ـ هی چی تو اون کله اته؟!
مازیار ـ یه چیزایی...فقط خوب فکر کن و سر سری جواب نده باشه!؟
باشه ای گفتم و رفتیم یه جای خلوت و رو یه تخته سنگ نشستیم...استرس گرفته بودم...حتی نمیدونستم منشاء این استرس کجاست...فقط تهِ دلم مالش می رفت و این حس ترس و استرس رو دوست نداشتم...
مازیار یکم دست دست می کرد ، تردید داشت که حرفشو بزنه یا نه...سعی کردم کمکش کنم:
ـ خب یهو بگو و خلاص!
romangram.com | @romangram_com