#آرامش_غربت_پارت_546

صداش جدی بود...لرزم گرفت...به مازیار نگاه کردم که با سر اشاره کرد که برم...منم بهش گفتم باهام بیاد...

اول من رفتم...مازیارم قایمکی پشت سرم میومد...نوک انگشتام یخ زده بود...

رفتم تو اتاق که آرمین گفت:

ـ درو ببند لطفا...

درو بستم و خیره شدم بهش ..رفت پای سیستم و یه آهنگ گذاشت...پاییز سال بعد از رستاک رو گذاشت!

هیچ نظری نداشتم که میخواد چیکار کنه...آهنگ خیلی حس بدی بهم میداد...

دستامو تو هم پیچوندم و گفتم:

ـ یه چیزی هست که میخوام بهت بگم...

آرمین ـ نه من اول باید بهت بگم...

لبخند زورکی زدم و گفتم:

ـ خب باشه تو بگو...

رفت سمت میزش...با دیدن چیزی که توی دستش بود ناخودآگاه لبمو گاز گرفتم...

آرمین ـ چیزایی که تو این نوشتی واقعیت داره؟!


romangram.com | @romangram_com