#آرامش_غربت_پارت_545
***
با دیدن ساعت رو به روم خمیازه ام نصف موند و چشام بیش از حد گرد شد...ای وای من تا این ساعت خواب بودم؟ ساعت 12 ظهر بود!!!
از تخت پایین اومدم و رفتم دست و صورتمو شستم و آرایش ملیحی کردم...
نگاهی به میزم انداختم...دفتر خاطراتم نبود....! شونه ای بالا انداختم و تصمیم گرفتم بعدا دنبالش بگردم...
رفتم پایین پیش بقیه! مازیار با دیدنم گفت:
ـ ظهر به خیر!
من ـ ظهر شما هم به خیر! درضمن به خودت تیکه بنداز!
مازیار خندید...آرمین یکم پکر می زد...با فکر کردن به اینکه شاید یاد سمانه افتاده مور مورم شد...
فریبا جون ـ صبحانه میخوری یا یهو ناهار میخوری؟!
من ـ ناهار میخورم!
فریبا جون ـ پس تا ناهار یه سیب بخور تلف نشی!
خندیدم و یه سیب از یخچال برداشتم و خوردم...خواستم کمک فریبا جون یکم ظرفا رو بشورم که آرمین صدام زد:
ـ میشه چند دقیقه بیای تو اتاقم بیتا؟
romangram.com | @romangram_com