#آرامش_غربت_پارت_521

ـ ولش کن ، بچمو کشتی!

خندیدم و سام رو خیلی نرم گذاشتم رو زمین و رفتم رو مبل ولو شدم...آرمینم نشست کنارم و تا خواست سر صحبت رو باز کنه گوشیم زنگ خورد! فریبا جون بود...تو جام نیم خیز شدم و جواب دادم:

من ـ سلام گلــم!

فریبا جون با شیطنت گفت:

ـ سلام مونگلم!

من ـ بـه! دستتون درد نکنه واقعا! چقدر شما نسبت به من ارادت دارید!

خندید و گفت:

ـ بسه دیگه زبون نریز! واسه یه چیز مهم زنگ زدم! وگرنه مگه دیوونه ام هی زرت و زرت زنگ بزنم پول تلفنم زیاد شه؟!

من ـ چی بگم والا!

دوباره زد زیر خنده و گفت:

ـ ببین ، جمعه تولد آرمینه...

چشام گرد شد و گفتم:

ـ همینی که داره میاد؟!


romangram.com | @romangram_com