#آرامش_غربت_پارت_520

ـ حقشه دختره ی بیژور واسه داداشیِ من قیافه میگیره! تحفه!

مازیار ـ خب یه عروسی هم افتادیم دیگه! سالار میگه دستت درد نکنه!

خندیدم و گفتم:

ـ بگو قابلی نداشت! من دیگه میرم ، فعلا خداحافظ...

سوار ماشین شدم و آرایشمو پاک کردم و راهیِ خونه شدم...کار سختی هم نبود...! بهتره برم یه تست بازیگری بدم...

لبخندی زدم و وارد ساختمون شدم ، خواستم کلید بندازم تا درو باز کنم اما پشیمون شدم و دستمو گذاشتم رو زنگ...تردید داشتم که زنگ بزنم یا نزنم...اما بالاخره چشامو بستم و زنگ در رو به صدا در آوردم و منتظر شدم تا آرمین درو باز کنه...با باز شدن در آروم آروم چشامو باز کردم که اگه کسی غیر از آرمین رو دیدم تو ذوقم نخوره!

اما خوشبختانه آرمین درو باز کرد...با دیدنش لبخندم عمیق تر شد و نگاه اون متعجب تر!

آرمین ـ خوش گذشته بهت مثه اینکه!

خندیدم و گفتم:

ـ سلام!

آرمین ـ علیک سلام! بفرما تو...!

سریع آرمین رو کنار زدم و وارد شدم...با دیدن سام که رو زمین جلوی تلویزیون نشسته بود لبخندی زدم و با شیطنت بلندش کردم و چرخوندمش که جیغش رفت هوا ، دلم براش غش رفت و بغلش کردم و محکم بوسیدمش که خنده اش با جیغ همراه شد...

آرمین با خنده اومد پشت سرم و گفت:


romangram.com | @romangram_com