#آرامش_غربت_پارت_505

ـ ما تونستیم...

من ـ آره...تونستیم...اما الان...خب راستش زورم اومد...هانیه هم می تونست الان اینجا باشه و تو شادی من شریک باشه...

آرمین ـ ناراحت نباش...

من ـ اره ناراحت نیستم! از همینجا هم میتونم هانیه رو خوشحال کنم ، مطمئنم اونم الان به اندازه من خوشحال شده...

سریع بلند شدم و گفتم:

ـ خب آقاهه ، بپوش بریم که امروز میخوام بعضـــیا رو حسابی بچزونم!

آرمین ـ پایتم!

خندیدم و رفتم تا آماده بشم...تقریبا نیم ساعت طول کشید تا حاضر بشم! میخواستم امروز حال زری رو بگیرم!

آرمینم آماده شد...تصمیم گرفتیم سامی رو نبریم ، آرمین دوست نداشت وقتی زری هست ، ما هستیم ، سام هم باشه! به خاطر همین رفتیم خونه سالار اینا...!!!

من ـ وای من واقعا شرمنده ی سالار میشما...میدونی چند وقته ازش خبر نگرفتم؟

آرمین ـ بیخیال بابا سخت نگیر!

من ـ وایییی خیلی بد میشه!

آرمین ـ نترس سالار از این آدما نیست! یه روز دیگه جبران میکنیم!


romangram.com | @romangram_com