#آرامش_غربت_پارت_506
من ـ موافقم...
به محض اینکه رسیدیم خونه سالار اینا ، لبخندی نشست رو لبم! یادش به خیر چه زود گذشت!!!
با باز شدن در لبخند پهنی زدم و سالار با دیدنم چشماش گرد شد و گفت:
ـ بیــــــتـــا!!!
من ـ ســـــالــاد...!
سالار ـ وای خودتی؟!
من ـ نه عمه امه!
سالار ـ هنوزم همون قدر زبون درازی! چی شده یادی از ما کردی؟!
با خجالت و من و من گفتم:
ـ اممم... من شرمنده ام ، روم به دیفال!
خندید و گفت:
ـ راحت باش ابجی! اصلا بیا تو، منو باش چقدر با ادبم! از ذوق دیدنت یادم رفت دعوتت کنم داخل!
لبخندی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com