#آرامش_غربت_پارت_486

من ـ بریم؟!

آرمین ـ حاضری؟

من ـ آره...

همش یا با ناخنام بازی می کردم یا پوست لبمو میجویدم! بالاخره آرمین عصبی شد و گفت:

ـ نکن بچه! نمیخوای بمب اتم بشکافی که! فقط میخوای تحویل پلیس بدیشون!

من ـ اووف! بیخیال ! میشه یه آهنگ بذاری؟

آرمین ـ بله حتما...!

یه آهنگ ملایم گذاشت...آروم شدم..ولی هنوز تهِ دلم غنج میرفت...

دوست داشتم دستای آرمین رو بگیرم...دوباره آرزو کردم کاش ذهنمو بخونه!

بالاخره رسیدیم جایی که بابام اینا بودن...یه ساختمون بلند و متروکه و داغون...ضربان قلبم دوباره بالا رفت و دستام یخ کرد...

داشتم ساختمون رو دید می زدم که دست چپم گرم شد...آرمین دستشو گذاشته بود رو دستم...بهش لبخند زدم که گفت:

ـ نترس چیزی نمیشه بیتا...

من ـ آخه نگاه کن؟ اینجا متروکه اس! معلوم نیست غیر از بابام و فرهاد چند نفر دیگه هم اون تو باشن! ممکنه بلایی سرم بیارن...


romangram.com | @romangram_com